دنیای ازدواج - خاطرات اهالی روزنامه ی دنیای اقتصاد - عبارات جالبی داره!
مجيد اسكندري
ده سال كار توي يك روزنامه، اون هم به طور پيوسته، كافيه تا به اندازه لازم، حرف براي گفتن داشته باشي. تازه اين در مورد كسي صادقه كه زياد اهل حرف زدن نيست والا در مورد شخص نگارنده، حالا حالاها بايد گوشهاي مجاني رو رديف كرد.
ده سال قبل، بچههاي دنياي اقتصاد، خيلي جوون بودند درست مثل «حاجي» و روزنامهاش.
يادش به خير ساختمان كوچه برادران غفاري، با وجود قديمي بودن، صميمي بودن حرف اول رو ميزد. معذرت ميخوام از جوونترها، قصد جسارت نداشتم. نه اينكه امروز صميميت نباشه، اما راستش يه جورايي دلم از پارتيشن و ديزاين و اين چيزهاي محدودكننده گرفته. اون موقع يك تحريريه يك تيكه داشتيم با ميزهايي كه هر گروه به تفكيك، دورش مينشستند. لپتاپي نبود كه سر هر «بنيخبرنگار»ي رو گرم خودش كنه. دو تا كامپيوتر پنتيوم بوق بود و يك تحريريه 50 نفره و يك «ميرعلي» كه هر روز سر همه ميزها مياومد و تك مضرابي ميزد و دوباره برميگشت سر ميز خودش. اين روزها، «ميرعلي» از پشت آكواريومش تك زنگ ميزنه:«مجيد زود باش بيا صفحهات رو ببند» و من ميگم: «مگه ساعت چنده علي؟» و علي ميگه: «قيمتش رو نميدونم ولي گرون شده مثل چيزهاي ديگه، تورمه، ميفهمي!» اون هم اين روزها گرفتار شده، به قول قديميها كار و زندگي و چند سر عائله.
يادم رفت بهتون بگم، اون وقتها؛ ده سال قبل رو ميگم، بيشتر بچههاي روزنامه، تحريريه، فني، اداري و مالي و بقيه مجرد بودند و با اجازه خانومها بايد بگم، از هفت دولت كريمه و غيركريمه، آزاد. به قول مسعودرضا طاهري، خبرنگار قديمي حوزه، ارز و طلا: «صبحها با شاطرها از خونه ميومديم بيرون و شبها با مطربها برميگشتيم خونه.» كه البته خونه اصليمون، روزنامه بود.
افسوس كه هميشه خوشي، زياد پايدار نيست و خيلي زود اين خوشيهاي ناپايدار جاي خودشون رو به خوشيهاي ناپايدارتر دادند.
ميدونستم همهتون منظور منو زود فهميديد. مگه
غير اينه؛ اصلا خوشي ناپايدارتر از ازدواج مگه وجود داره؟ چيه، به بعضيهاتون برخورد؟! باشه، اصلا خوشيتون پايدار، ما كه بخيل نيستيم.
باري به هر جهت، بچهها تاب خوشي نداشتند و يكي يكي با فاصله و بيفاصله ازدواج ميكردند. با فاصله از اون جهت كه بعضي از بچهها همسرشون رو بيرون از حرفه «روزنامهچيگري» انتخاب ميكردند، يكي كه شغل آبرومند داشته باشه و خوب بعضي ها رو هم خدا بيشتر دوستشون داشت همسرشون مثل خودشون روزنامهچي بود و سر عقد كه آقا خطبه رو ميخوند و ميپرسيد: «عروس خانم بنده وكيلم»؟ جواب ميشنيد: «عروس رفته تيتر بزنه». اين دسته، سركار و خونهشون يكي بود، بيفاصله. ديگه هيچ عذر و بهونهاي براي هم نداشتند. آخي، طفلكيها سر كار هم از دست همديگه در امان نبودند. اين حرفها را دارم يواشكي مينويسم، آخه خودم پرچمدار اين دسته بودم، «هيات زن ذليلان مقيم دنياي اقتصاد» بله عزيزانم. حقير، نخستين كسي بود كه در دنياي اقتصاد، از «اتحاد مزدوج» براي حل كردن مسائل رياضي زندگيش بهره گرفت. بچههاي دنياي اقتصاد حدود 10 سال پيش اولين شيريني ازدواج در روزنامه دنياي اقتصاد رو از دست مجيد اسكندري خبرنگار سرويس بورس گرفتند كه با پروين حاتمي از بچههاي تايپيست گروه فني روزنامه ازدواج كرده بود.
چقدر زود گذشت. انگار همین دیروز بود که «جعفرپورحسن» مسوول تدارکات دفتر حاجی مدیرمسوول، دسته گل بزرگی رو که «منصورخان» مدیرروابط عمومی روزنامه سفارش داده بود، به همراه پیام تبریک حاجی برامون آورد تالار.
بگذریم. استارت اولیه را این دو تا زدند و حالا نوبت بقیه بود که بندازند تو دنده یک، دو و... بیفتند تو این جاده ناهموار تا یه روز اگه خدا خواست برسند به آسفالت، البته اگر خودشون تا اون موقع آسفالت نشند!
اما چراغ دوم به دست مسعودرضا طاهری روشن شد البته با کمی فاصله، چون همسرش توی یک روزنامه دیگه مشغول ویراستاری بود. شتر سعادت بالاخره روشونه این
«لر بچه شیرین زبون» هم نشست و دندهاش پهن شد به قاعده کاسه کمانچه.
مدتی گذشت و در این فاصله چند تای دیگه از بچهها نیز ازدواج کردند البته بیرون از فضای حرفهای. چشمها بار دیگر در چشمخانه به انتظار نشسته بودند تا به یکباره چشمی از میان دیگر چشمها عزم شستشویی کرد سهراب گونه و سپهریوار. این بار «فرید قدیری»، تصمیم گرفت از دریچه زندگی به همکار و همکلاسی قدیمیش در گروه صنعت و معدن؛ مریم علیزاده، بنگرد. آفرین بر چنین نگرش زیبایی.
و بالاخره انتظار بچههایی که سالها منتظر بودند تا مگر به بهانهای بتوانند از فرید خان شیرینی بگیرند، سرآمد و حالا نخور کی بخور.
این یکی انگار خوشمزهتر از بقیه است، شيرینی رو نمیگم... منظورم آقا فریده، فرید فرزند یک روزنامه نگار قدیمیه که به غیر از تولدش که تو بیمارستان بوده، بقیه عمرش را توی روزنامهها گذرونده. اون حتی خدمت مقدس سربازی روز با لباس فرنچ و درجه ستوان یکم، تحت لوای قشون فاتح «محسن ميرزاابوالحسنخان ايلچيبيگ» دبير سابق گروه صنعت و معدن، در ممالك محروسه دنياياقتصاد گذراند. تصور كنيد چنين مردي با چنين تعلق به مطبوعات و البته دو صد هياهو خانمي را به همسري برگزيد كه در آرامش، سكوت و متانت زبانزد همه بچههاي دنياي اقتصاد است.
اما بشنوید از فتح سکوی چهارم ازدواج در دنیای اقتصاد. این بار بهنود دامغانی دبیر سابق گروه بورس کالا که از قضا مهندس معدن بود در کاوشهای خودش به دنبال فلزات، به گونهای نادر برخورد که باعث شد کاوش را متوقف کند.
«روزی نگر که طوطی جانم سوی لبت
بر بوی پسته آمد و بر شکر اوفتاد»
بله، سرانجام رایزنیهای بهار دامغانی منشی جناب سردبیر و خواهر شوهر آینده به نتیجه رسید و بهنود دامغانی و زهرا مجتهد خبرنگار گروه بورس چهارمین ازدواج خبرنگاری دنیای اقتصاد را به نام خود به ثبت رساندند. بهنود از خطه سرسبز شمال و زهرا از دیار تفتیده جنوب دست در دست هم نهادند به مهر.
چندي گذشت و دوباره گوشها در انتظار هلهله و يار مبارك باد، به فال ايستادند و در انتظار شكلگيري ارتباطي جديد گوش به زنگ ماندند تا بالاخره ارتباطي جديد از گروه ارتباطات سر برآورد. اين بار محمدرضا بهنام رئوف خبرنگار شوخ و سرزنده اين گروه با ارسال سيگنالهاي قوي به سمت مريم عسگري همكار خوشرو و مودب خودش در گروه، پاسخ مثبت دريافت كرد و در دنياي وسيع ارتباطات، زيباترين ارتباط را براي خود و مريم به ارمغان آورد.
اما بشنويد از «ميرعلي» خودمان كه سالهاي سال قصه علمي، تخيلي، فانتزي و... عشق او و «اختر خانم» زبانزد بچهها بود. عشقي كه با بيوفايي «اختر» نافرجام مانده بود و «سيد» قصه ما رو سياهپوش كرده بود و سرگردون كوچه پسكوچههاي شاهپور و شوش و دروازهغار.
«ميرعلي طجوزي» يكي ديگر از خبرنگاراي قديمي «دنياياقتصاده» كه از همون روزهاي اول با روزنامه بوده. انصافا از روز اول تا الان كه مدير فني روزنامه شده، زحمت زيادي كشيده سالها توي سرويس خبر قلم زده و مدتي هم مسوول صفحه تاريخاقتصاد بوده.
سيدعزيز بعد از نااميدي از «اختر» بيوفا، عزم خودشو جزم كرد تا بالاخره به خواستگاري بهعنوان يك پديده جدي نگاه كنه. آخه قبل از اون، هر وقت حوصلهاش سر ميرفت، تفريحي و براي پر كردن اوقات فراغتش، ميرفت خواستگاري، اما اين دفعه، طرف خيلي جدي بود. نميشد ازش گذشت چون از بچههاي خودمون بود. محبوبه نوري از بچههاي سابق تيم صفحهبندي روزنامه، اين دفعه صفحه دوم شناسنامه «سيد» رو بست، اون هم جوري كه نشه ديليتش كرد.
خداييش از زبون خودم ميگم، خوش به حال محبوبه خانم با اين ازدواجش، البته دستش درد نكنه نذاشت سيدمون هدر بره وگرنه اگه نميبردش مجبور ميشديم بذاريمش دم در.
اما شنيدن حكايت جوانترين زوج خبرنگار «دنياياقتصاد» نيز خالي از لطف نيست. مهدي نوروزيان دبيرگروه بانك و بيمه دنياياقتصاد، خبرنگار جواني كه بيشتر از سنش، توي اين روزنامه و اون روزنامه چرخيده، كار كرده و بيكار شده و نهايت سر از دنياياقتصاد درآورده، اما اين آخري حسابي پابندش كرده. مهدي چند ماه بعد از اشتغالش در دنياياقتصاد، با بهشاد بهرامي خبرنگار گروه مسكن ازدواج كرد كه البته غريبه نبود، نامزدش بود!
درباره مهدي نميشه چيز زيادي گفت، چون تا دلتون بخواد واسه اين و اون به قول ما قديميها صفحه ميذاره و به قول شما جوونها دانلود ميكنه. بيشتر از همه، فريدخان و آقاسيد دبير گروه خبر از افاضات و فيوضات شاه دوماد مهدي، بهرهمند ميشند. البته اين وسط، از بهشاد خانم خبري نيست. كسي صداشو نميفهمه، سرش به كار خودشه برعكس همسرش كه مدام تو كار فريد است.محسن عیوض زاده و شایسته نعمتی یک زوج خوشبخت دیگه هستن که یکیشون در امور مالی و دیگری در توزیع مشغول به کارند. و بالاخره سمیرا بختیاری مدیر اداری و پشتیبانی روزنامه، همسر خوشبخت مهدی پزشکان ، مدیر پیشین انفورماتیک شد. سمیرا خانم کاری کرد تا آقا مهدی بیاد توی بخش خودش کار کنه و با این کار، آقا مهدی تو خونه هم رییس نیست.نتیجه اخلاقی این که آدم نباید شوهر رییس اش باشه. الغرض، قصه ازدواج بچههاي دنياياقتصاد تا اينجاي كار، با خير و خوشي همراه بوده، از همون اولش كه عروس و داماد با شيريني وارد تحريريه ميشدند و مجيد اسكندري صداي سوت و كف تحريريه رو در ميآورد تا بچهدار شدنشون و الي آخر براي همشون خوشبختي آرزو ميكنيم و اميدواريم اونهايي كه هنوز منتظر شاهزاده با اسب سفيد يا سيندرلا هستند از خر شيطون پياده شند و شتر ازدواج رو بيارند در خونهشون. اين وسط ما هم كف بزنيم و بچهها هم شيريني بخورند.
اما بد نیست بدونید این ازدواجها زیاد هم بیحاصل نبود، چون بعد مدتی، لطف خدا شامل همهشون شده یا خواهد شد و یک «کاکلزری» یا یه دونه «نازپری» وارد زندگیشون شد.
اول از همه خودم، بابای آوین شدم. دختری که الان پنج سالشه و یکی از بهترین تفریحاتش اومدن به روزنامه و سروکله زدن با همکاراست.
دومی، ساسان، پسر مسعود طاهریه. این یکی آیندهاش از الان روشنه، راهی رو میره که باباش نرفت.
سومین دسته گلرو هم بهنود دامغانی به نام «بهراد» تقدیم کرد. عجب بچه خندون و خوشاخلاقی. خدا حفظش کنه. آقا فرید قدیری که الان دبیر گروه مسکن روزنامه است هم شد بابای «کسری». این نازنین کپی برابر با اصل باباشه.
و سرانجام باغ زندگی «میرعلی طجوزی» هم با گلی به نام «پارسا» تزئین شد. پارسا، کوچولویی که همون اول بغل سردبیر رو تجربه کرد و بعدها میتونه ادعا کنه: «من بچه کف تحریریهام» این سید کوچولو امیدواره یه روز قد عموش بشه. ایشاالله.
شرح حال ما نمييابد تمام
پس سخن كوتاه بايد والسلام
به نقل از ویژه نامه ده سالگی روزنامه دنیای اقتصاد - ۲۷ ۱۰ ۱۳۹۱
