غزل جان من از بیدلان آخر گهی یادی بکن از امیر خسرو دهلوی
| جــان مـن از بــیـدلـان، آخــر گـهـی یـادی بــکـن | ور بـه انصـافـی نمی ارزیم، بـیدادی مکـن |
| شـادمـانـیهـاسـت از حـسـن و جـوانـی در دلـت | شکر آن را یک نظر در حـال ناشـادی بـکن |
| هـر شـبـی مـایـیـم و تـنـهـایـی و زنـدان و فـراق | گر تـوانی از فرامش گشـتـگان یادی بـکن |
| گـر بـه دولـت خـانـه وصـلـم نـخـوانی، ای پـسـر | بـاری اینجا آی و سر در محنت آبادی بکن |
| امشب این هجران عاشق کش نخواهد کشتنم | ای مؤذن، گر نمردی، بـانگ و فریادی بکن |
| خـاک کـویت کـردم اندر چـشـم تـو زین آب و گل | هم درین خانه ز بـهر خویش بـنیادی بـکن |
| اشـک خـسـرو را نهان در کـوی خـود راهی بـده | جوی شیرین را روان از خون فرهادی بکن |
امیر خسرو دهلوی
به نقل از:
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۱/۰۷/۲۵ساعت   توسط رضا
|
