جملات زیبایی که در خواندن کتاب هری پاتر و محفل ققنوس دیدم:
جملات زیبایی که در خواندن کتاب هری پاتر و محفل ققنوس دیدم:
خانم ویزلی: هری،برای فردا بهترین لباستو اتو کردم.امشب هم موهاتو بشور.در اولین برخورد، ظاهر آراسته ی آدم می تونه معجزه بکنه – صفحه ی 171 جلد 1
آقای ویزلی: به نظر من اگه اونجا منتظر بمونی بهتر از اینه که این جا معطل بشی – صفحه ی 176 جلد 1
...آن ها نمی دانستند عمرشان،مانند عمر بسیار دیگر از افراد داخل آن عکس، به پایان رسیده است. – صفحه ی 251 جلد 1
بعد از آن همه انتظار،بازگشت به هاگوارتز مملو از وقایع غیر منتظره ی بسیاری بوده است درست مانند صداهای ناموزونی که در یک آهنگ آشنا به گوش برسد. – صفحه ی 293 جلد 1
قارچ های جتری سمّی هیچ وقت خال هاشونو عوض نمی کنن – صفحه ی 332 جلد 1
یادتون باشه که این امتحانات برای شما سرنوشت سازه! اگر تا حالا به طور جدّی درباره ی شغل آینده تون فکر نکردین الآن وقتشه که این کارو بکنین و در این مدت متاسّفانه باید سخت تر از همیشه کار کنیم تا مطمئن بشیم که شما تمام توانتونو به کار می بندین! – صفحه ی 363 جلد 1
شما بدون تلاش، تمرین و مطالعه جدّی نمی تونین امتحان سمج رو بگذرونین.هیچ دلیلی وجود نداره که کسی توی این کلاس نتونه مدرک سمجشو در درس تغییر شکل بگیره مشروط بر این که همه تون دست به کار بشین – صفحه ی 363 جلد 1
امّا به هر چیزی که می توانست تاریکی درونش را اندکی روشن کند دل خوش می کرد – صفحه ی 385 جلد 1
اِ... نه،فکر نکنم بتونم، مرسی، اِ... فردا نمی تونم بیام. یه عالمه تکلیف دارم که باید انجام بدم...
صبح روز یکشنبه... هری و رون نیز می خواستند با او بروند امّا کوه تکالیفشان به ارتفاع خطرناکی رسیده بود در نتیجه آن دو با اکراه در سالن عمومی ماندند و کوشیدند فریادهای شادمانه ای را که از محوطه ی بیرون قلعه به گوش می رسید نشنیده بگیرند – صفحه ی 195 جلد 2
آره، درسته ولی نمی دونم چرا زنده موندم. هیچ کس دیگه ای هم نمی دونه.در نتیجه این چیزی نیست که آدم بهش افتخار کنه. – صفحه ی 215 جلد 2
مقدار حیرت آور تکالیفی که اغلب دانش آموزان سال پنجم را تا ساعات پس از نیمه شب مشغول نگه می داشت... – صفحه ی 350 جلد 2
هری خیلی دیرتر به خواب رفت، بدنش خسته بود امّا ذهنش خیلی دیر به خواب رفت – صفحه ی 380 جلد 2
هری و سایر دانش آموزان سال پنجم و سال هفتم همگی در داخل قلعه محبوس شده بودند و دایم در مسیر کتابخانه در رفت و آمد بودند.
آیا پاسخ تمام این پرسش ها در میان دست هایش بود؟ - صفجه ی 288 جلد 3
البته عدم توانایی تو در درک این که چیزهایی بدتر از مرگ هم وجود داره همیشه بزرگترین نقطه ضعفت بوده... – صفحه ی 329 جلد 3
خانم پامفری گفته بود جای زخم افکار از جای هر زخم دیگری عمیق تر است – صفحه ی 376 جلد 3
در آن لحظه تصمیم گیری درباره ی این که می خواهد در کنار دیگران باشد یا نه برایش دشوار بود.هر وقت در جمع دیگران بود دلش می خواست از آن ها دور شود و هر گاه تنها بود می خواست در کنار دیگران باشد. – صفحه ی 381 جلد 3
شاید علّت تمایلش به تنها ماندن این بود که پس از گفت و گو با دامبلدور حس می کرد از بقیّه جدا شده است.مانعی نامریی او را از سایرین و از بقیه ی دنیا جدا کرده بود. – صفحه ی 389 جلد 3
امّا حیف که هیچ گاه معنای این مسئله را به طور کامل نفهمیده بود. – صفحه ی 389 جلد 3
