چرا دعایم مستجاب نمی شود ؟
امام صادق (ع) فرمود در اين ميان كه خليل الرحمن در كوه بيت المقدس دنبال چرا گاهى براى گوسفندان خود بود آوازى شنيد و ناگاه مردى را ديد بطول دوازده وجب كه ايستاده نماز ميخواند باو گفت اى بنده خدا براى كه نماز ميخوانى؟ گفت براى خداى آسمان، ابراهيم گفت از قوم تو ديگرى مانده؟ گفت نه، گفت از كجا غذا ميخورى؟ گفت در تابستان ميوه اين درخت مىچينم و در زمستان ميخورم، گفت منزلت كجا است بكوهى اشاره كرد، ابراهيم گفت مرا با خودت ميبرى تا امشب را با تو بگذرانم گفت جلو من آبى است كه نميشود در آن فروشد، گفت خودت چه ميكنى؟ گفت من روى آن راه ميروم، فرمود مرا با خود ببر شايد خدا آنچه را بتو روزى كرده بمن روزى كند.
گويد عابد دستش را گرفت و باهم رفتند تا بآبى رسيدند و بر آن راه رفت، ابراهيم با او رفت تا بمنزل رسيدند ابراهيم باو گفت كدام روزها بزرگتر است؟ عابد گفت روز جزا كه مردم از هم بازخواست كنند فرمود مىآئى دست برداريم بدرگاه خدا دعا كنيم كه ما را از شر آن روز آسوده دارد، گفت بدعوت مرا چه كنى بخدا من سى سال است بدرگاه خدا دعائى كنم و اجابت نشده، گفت بتو آگاهى بدهم كه چرا دعايت حبس شده؟ گفت چرا، فرمود براستى خدا چون بندهاى را دوست دارد دعايش را نگهدارد تا با او راز گويد و از او خواهش كند و از او بجويد و چون بندهاى را دشمن دارد زود دعايش را مستجاب كند يا بدلش نوميدى نهد سپس باو گفت چه دعائى ميكردى؟
گفت گله گوسفندى بمن گذشت و پسرى با آن بود و گيسوانى داشت گفتم اى پسر اين گوسفندها از كيست؟ گفت از ابراهيم خليل الرحمن، گفتم خدايا اگر در زمين خليلى دارى او را بمن بنما، ابراهيم فرمود خدا دعايت را مستجاب كرد من ابراهيم خليل الرحمن هستم و همديگر را در آغوش كشيدند و چون خدا محمد را مبعوث كرد مصافحه مقرر شد.
گويد عابد دستش را گرفت و باهم رفتند تا بآبى رسيدند و بر آن راه رفت، ابراهيم با او رفت تا بمنزل رسيدند ابراهيم باو گفت كدام روزها بزرگتر است؟ عابد گفت روز جزا كه مردم از هم بازخواست كنند فرمود مىآئى دست برداريم بدرگاه خدا دعا كنيم كه ما را از شر آن روز آسوده دارد، گفت بدعوت مرا چه كنى بخدا من سى سال است بدرگاه خدا دعائى كنم و اجابت نشده، گفت بتو آگاهى بدهم كه چرا دعايت حبس شده؟ گفت چرا، فرمود براستى خدا چون بندهاى را دوست دارد دعايش را نگهدارد تا با او راز گويد و از او خواهش كند و از او بجويد و چون بندهاى را دشمن دارد زود دعايش را مستجاب كند يا بدلش نوميدى نهد سپس باو گفت چه دعائى ميكردى؟
گفت گله گوسفندى بمن گذشت و پسرى با آن بود و گيسوانى داشت گفتم اى پسر اين گوسفندها از كيست؟ گفت از ابراهيم خليل الرحمن، گفتم خدايا اگر در زمين خليلى دارى او را بمن بنما، ابراهيم فرمود خدا دعايت را مستجاب كرد من ابراهيم خليل الرحمن هستم و همديگر را در آغوش كشيدند و چون خدا محمد را مبعوث كرد مصافحه مقرر شد.
امالى شيخ صدوق-ترجمه كمرهاى، متن، ص: ۲۹۶ تا ۲۹۸
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۰/۰۳/۲۷ساعت   توسط رضا
|
