سلطان جلال الدین خوارزم

سلطان جلال الدين خوارزم
مختصري بر تاريخ خوارزمشاهيان
خوارزم در شمال خراسان و غرب ماوراء النهر قرار داد.در دوره هايي از تاريخ خود در شمار شهرهاي خراسان ایران و گاه در زمره شهرهاي ماوراء النهر به شمار مي آيد.اهميت خوارزم و موقعيت جغرافيايي آن اقتضاي آن دارد که از مناطق مهم ایران به حساب آید ، ولی پس از تسلط ترکان، زبان و فرهنگ ایرانی خود را از دست دادند .پس از اين تسلط، آن زبان و فرهنگ کهن ایرانی به طور کلي از ميان رفت و تنها لغات اندکي از آن در برخي از متون بر جاي ماند.البته زبان علمي مردم اين ديار پس از اسلام ، زبان عربي بود و بسياري از آثار مهم اسلامي که توسط عالمان اين شهر تدوين شده در زبان عربي است. نقشه بالا مرزهای ایران در زمان خوارزمشاهیان را نشان میدهد که شامل ایران بزرگ می شود ( تاجیکستان - ترکمنستان - ازبکستان - افغانستان - بلوچستان پاکستان - آذربایجان - ارمنستان - کردستان ترکیه و بخشی از قزاقستان و قرقیزستان ) که به مرور توسط اسعتمار روس و انگلیس و بی کفایتی سلاطین بعدی از ایران جدا شد .
خوارزم در قرن چهارم هجري، از مراکز مهمي فرهنگي بود و شخصيتهايي مانند ابو ريحان بيروني در آنجا زندگي ميکردند. با تسلط سلجوقيان بر خراسان، اين منطقه تحت سلطه آنان در آمد و يکي از امراي ترک دربار آنان، با نام انوشتگين به خوارزم فرستاده شد.وي طبق سنت مرسومدر خوارزم، خوارزمشاه ناميده شد.انوشتگين در سال 490 هجري درگذشت و فرزندش قطب الدين محمد حکومت خوارزم را عهدهدار شد.وي در دوران امارت خود، هماهنگ با سلطان سنجر بوده و به عنوان دست نشانده آنان در اين منطقه حکومت ميکرد.
پس از درگذشت او در سال 521 فرزندش اتسز از سوي سلطان سنجر به امارت خوارزم انتخاب شد .وي به تدريج به استقلال گرويد و کوشيد تا دولتي مستقل از سلجوقيان در خوارزم پديد آورد .اتسز طي سالها امارت خود، ميان خوارزميان، شخصيتي محبوب بود و مردم به طور کامل از وي حمايت ميکردند.
اتسز تا سال 529 ارتباط خود را با سنجر حفظ کرد، اما از اين سال به بعد، پيوند خود را با سلجوقيان قطع کرد و کوشيد تا با تصرف مناطق جديدي، بر حوزه جغرافيايي تحت سيطره خود بيفزايد.سلطان سنجر سپاه بزرگي تدارک ديد و به سوي خوارزم تاخت.آنها در هزار اسپ با يکديگر درگير شدند.سپاه خوارزم با دادن بيش از دهها هزار کشته و مجروح و اسير شکست خورد.از آن جمله فرزند اتسز که به دستور سنجر دو نيم شد.سنجر، خوارزم را به برادر زادهاش سليمان داد و بازگشت.
از آنجا که مردم خوارزم اتسز را دوست ميداشتند، سليمان را بيرون کردند و بار ديگر دولت خوارزمشاهي در خوارزم بر سر کار آمد.اتسز کوشيد تا با سنجر از در آشتي در آيد و ارتباطش را با وي بر پايه دوستي متقابل استوار کند، اما از آنجا که انديشه استقلال خواهي او را آرام نميگذاشت بلافاصله دوستي را بهم زد، به بخارا تاخت و پس از آن با ترکان حد فاصل ماوراء النهر و چين ـ ختائيان ـ اظهار دوستي کرده آنها را دعوت به تهاجم به ماوراء النهر کرد.نتيجه حمله ترکان کافر مزبور، جنگ سال 536 در نزديکي سمرقند بود که سنجر شکست سختي خورد و طي آن زنش نيز به اسارت دشمن در آمد.
اگر خوارزمشاه اين اشتباه را مرتکب شده و پاي ترکان کافر را به ماوراء النهر کشيده باشد، خطاي بزرگي مرتکب شده است.خواهيم ديد که طبق نظر برخي از مورخان، در سالهاي بعد، دشمنان خوارزمشاهيان، براي کوبيدن آنها از مغولان دعوت کردند تا به خراسان قدم بگذارند.به هر روي، اتسز که فرصت را مناسب ديد، به خراسان تاخت و کوشيد تا سرزمينهاي تازهاي را به خاک خوارزم ضميمه کند.اقدامات وي به جايي نرسيد و سنجر در سال 538 به خوارزم حمله کرد .سنجر نتوانست شهر را بگشايد، اما اتسز نيز پيغامهاي دوستي فرستاد و سلطان بازگشت.اتسز در پي گرفتن فرمان مستقلي از مقتفي عباسي بر آمد.سنجر بار ديگر در سال 542 به خوارزم حمله کرد.
بدين ترتيب، اتسز، به رغم تلاشهاي گسترده خود نتوانست آن گونه که آرزو داشت استقلال خوارزم را به دست آورد.پس از آن که سلجوقيان در برابر ترکان غز شکست خوردند و سنجر به اسارت در آمد، خوارزم رو به استقلال بيشتر رفت.
ايل ارسلان فرزند اتسز به سال 551 به جاي پدر نشست.وي توانست برخي از مناطق خراسان مانند دهستان و گرگان را ضميمه قلمرو خويش کند.کوششهاي بيشتر وي به نتيجه نرسيد و ايل ارسلان، به جاي جنگ در خراسان، تصميم گرفت تا به جنگ ترکان کافر برود.مرگ ناگهاني وي در سال 568 اين اقدامات او را متوقف کرد.
خوارزمشاهيان رو به توسعه
ايل ارسلان، پسر کوچکش سلطان شاه را به جانشيني خود گماشت، اما با حضور برادرش تکش نوبت به وي نرسيد.سلطان شاه حکومت مرو و سرخس و نسا و ابيورد را گرفت که تا سال 589 ـ که درگذشت ـ در آنجا حکومت داشت.آن زمان قلمرو وي به قلمرو تکش افزوده شد.ميان اين دو برادر نيز سالها نزاع و درگيري بود و هر بار شماري از مردم در آن ميانه کشته ميشدند.
علاء الدين تکش يکي از نيرومندترين خوارزمشاهيان است.وي در سال 588 بر ري مسلط شد و پس از آن، در سال 590 با کشتن طغرل فرزند ارسلان شاه، آخرين شاه سلجوقي، سلسله سلجوقي را منقرض کرده عراق عجم را نيز ضميمه قلمرو خويش کرد.وي همچنين المؤيد حاکم نيشابور را که پس از اسارت سلطان سنجر بر آن نواحي غلبه کرده بود، کشت و خراسان را به طور کامل زير سلطه خود در آورد.
اکنون تکش به دنبال آن بود تا خليفه عباسي الناصر را وادار کند تا قلمرو سابق سلجوقيان را به او واگذار کند.با عدم موافقت خليفه، اختلاف ميان خوارزمشاهيان و عباسيان بالا گرفت.تکش در جنگي با ترکان کافري که بخارا را اشغال کرده بودند ـ ختائيان ـ آن شهر را در سال 594 از آنان باز پس گرفت.تکش در سال 596 درگذشت.اين زمان قلمرو خوارزمشاهيان توسعه زيادي يافته بود.
علاء الدين محمد فرزند تکش به جانشيني پدرش رسيد.همان آغاز، دولت غوري به رهبري غياث الدين و شهاب الدين غوري به قصد تصرف نيشابور، مرو و سرخس به اين مناطق هجوم آوردند و آنها را تصرف کردند.علاء الدين محمد به سرعت مناطق مزبور را به سال 599 پس گرفت.وي تا سال 602 که توانست غوريان را سرکوب کند، درگير آنها بود.پس از آن، به قصد توسعه قلمرو خويش، ابتدا مازندران را تصرف کرد.پس از آن به سوي ترکان کافر که سمرقند را تهديد ميکردند تاخت که از آنان شکست خورد و به اسارت در آمد.زماني که از اسارت در آمد، بار ديگر بر آنان هجوم برد و آنها را قلع و قمع کرد.بسياري از مورخان بر اين باورند که از ميان بردن اين ترکان کافر، سبب شد تا مغولان راحتتر بتوانند به ماوراء النهر و خراسان يورش برند .
علاء الدين محمد توانست کرمان و سيستان تا سواحل رود سند را تصرف کرده و در سال 612 دولت غوري را که در غزنه حکومت داشت، براندازد.اين زمان دولت خوارزمشاهي، بزرگترين دولت دنياي اسلام بود.قلمرو آن در شرق به هند و در غرب به عراق ميرسيد.
علاء الدين محمد قلمرو خويش را چهار قسمت کرد.بخش شرقي را شامل غزنه تا هند و بست به جلال الدين منکبرني ـ يا منکبرتي ـ فرزند بزرگش سپرد.بخش شمالي، شامل خراسان و خوارزم و مازندران را به قطب الدين ازلاغ شاه فرزند ديگرش که ولي عهدش نيز بود، داد.قسمت جنوبي را به غياث الدين پير شاه و قسمت غربي را تا عراق عجم به رکن الدين غورشايجي سپرد.
با همه اين وسعت، دولت خوارزمشاهي ديري نپاييد.مغولان در سال 617 به خوارزم رسيدند و آن شهر را تصرف کردند.
سلطان محمد خوارزمشاه فرمانروای ان روزگاران ايران زمين که با سياست نابخردانه خويش چنگيزخان را واداشته بود به ايران تاختن اغاز نمايد ترسان و خوفناک از رويارويی با مغولان از شهری به شهری ديگر می گريخت . ( روضه الصفا ؛ ج۲ ؛ ص۸۴۴) پادشاه نگون بخت و فراری که روزگاری دم از هماوردی با خليفه بغداد می زد و رويای فتح بغداد را در سر می پرورانيد(تاريخ مغول در ايران ؛ ص۲۴-۲۳) سرانجام رو به سوی مازندران نهاد و چون خبر نزديک شدن سپاهيان مغول را شنيد بر کشتی سوار شد و به جزيره ابسکون از جزاير دريای مازندران گريخت ؛ اما ديرزمانی نپاييد که مرگ او را درگرفت و به سال ۶۱۷هـ . ق « جان نازنين به حق تسليم کرد .»( جامع التواريخ ؛ ص۳۶۹)
او پسران بسياري داشت اما از ميان آنان سلطان جلال الدين منکبرني ، سلطان غياث الدين پير شاه و سلطان رکن الدين در صدد رسيدن به پادشاهي بودند . سلطان خوارزمشاه به جانشيني فرزند بزرگ خود يعني جلال الدين تمايل زيادي داشت و به گفته جويني " سلطان جلال الدين ملازم پدر بود و بس پسران ديگر زينت حيات دنيا بودند و هوس " ( مجمع النساب ص 139 ) اما به دليل مخالفت مادرش ترکان خاتون از وليعهدي او صرف نظر کرد و فرزند ديگرش ازلاغ شاه را به وليعهدي پذيرفت اما اوضاعي که پس از حمله مغول پديد آمد فرار سلطان به خراسان و شکست سپاه خوارزمشاهي –سلطان را واداشت که در اواخر عمرش ازلاغ شاه را عزل و مجدداً جلال الدين را به جانشيني منصوب کند . جلال الدين پس از مرگ پدر همراه با تعداد زيادي از سپاهيان خود راهي خوارزم شد اما اوضاع شهر به علت توطئه هاي ترکان خاتون عليه اومساعد ورودش نبود . نسوي گزارش ميدهد که جلال الدين به خراسان رفت و به جمع آوري سپاه مشغول شد اما با شنيدن خبر حرکت مغولان به سوي غزنين رهسپار شد . او در مدت اقامت در غزنين ضربات سختي بر پيکره مغولان وارد ساخت . وی که برخلاف پدر دلاوری پيشه ساخته بود و بی باکانه به رويارويی با مهاجمان ويرانگر می انديشيد چندين بار با ياران خويش بر گروههايی از مغولان تاخت و انان را تار و مار ساخت . چنگيز برای دفع او قوتوقونويان را با لشگريانی که شمارگان ان را در منابع تاريخی۳۰۰۰۰ تا ۴۵۰۰۰ نفر بيان داشته اند گسيل داشت . اما لشگريان مغول در نبردی که در محلی به نام پروان در نزديکی غزنه و باميان رخ داد کاری از پيش نبرده و شکست سهمگينی را پذيرا شدند . ( تاريخ مغول ؛ ص۶۳)
خان دورانديش و قدرتمند مغول در پی اين شکست سنگين و سخت که شورش مردمان ساير شهرهای تسخير شده را نيز در پی داشت ناگزير گرديد خود رو به سوی جلال الدين نهد ؛ بدين سبب رو به سوی غزنين که جلال الدين در ان تاج به سر گذاشته بود نهاد. سلطان با شنيدن خبر حرکت چنگيز به غزنين تصميم به عقب نشيني به هند گرفت . چرا که شاه جوان و تيزبين ايران زمين که در سپاهيان اندک خويش يارای مبارزه با لشگريان افزون دشمن را نمی يافت بنابراين بر آن شد با گذر از رود سند روانه هندوستان گردد تا فرصت لازم برای تدارک و اماده سازی لشگری بزرگ و قدرتمند که توانايی ايستادگی در برابر سربازان کارازموده و خونخوار مغول را داشته باشد بيابد . براساس گزارش تاريخ نگاران ان روزگار چنگيز زمانی به غزنين رسيد که بيش از دو هفته از روانه گشتن جلال الدين سوی هند و به نيت عبور از سند سپری می شد بنابراين در پی او رفت و در کنار رود سند و درحاليکه جلال الدين درصدد تهيه کشتی برای گذر از رود بود به او رسيد . ( همان ؛ ص۶۲)
جلال الدين خوارزمشاه چون دريافت « روز کار است و و وقت کارزار » (تاريخ جهانگشای ؛ ج۱ ؛ ص۱۰۶) با اندک ياران خويش با دليری بسيار به نبرد پرداخت به گونه ای که از « يمين سوی يسار می شتافت و از يسار بر قلب می دوانيد » ( همان ؛ ص۱۰۶) اما سپاهيان پرشمار مغول اندک اندک پيش امدند و عرصه را بر او که حتی توانسته بود قلب سپاه چنگيز را شکست دهد تنگ ساختند ؛ به گونه ای که جناح راست لشگر خوارزمشاه را از پای در اوردند و پسر خردسال او که هفت يا هشت سال بيش نداشت را دستگير و به فرمان خان مغول کشتند .(تاريخ مغول ؛ ص۶۳) در اين هنگام مادر و همسر و زنان حرم سلطان نيز با زاری و شيون افزون از جلال الدين خواستند تا انان را به جهت جلوگيری از دربند شدن به دست چنگيزيان به قتل رساند و جلال الدين نيز به ناچار چنين کرد و بسياری از انان را در سند غرق کرد .( همان ؛ ص۶۳) انذک زمانی بعد جناح چپ لشگر خوارزمشاه نيز تاب پايداری نياورد و از ميان رفت ؛ با اين وجود او همچنان با هفتصد مرد تا « نيمروز با ان لشگر مقاومت کرد » ( جامع التواريخ ؛ ص۳۷۶) سرانجام جلال الدين دريافت که ديگر ایستادگی بی فايده است چراکه ديگر تاب و توانايی پايداری در او و يارانش نمانده بود ؛ ناگزير دگربار بر چنگيزيان تاخت و همينکه انان را اندکی به پس راند با اسب خود را به اب سند زد و « چون برق از اب بگذشت و بدانطرف فرود امد » (همان ؛ ص۳۷۶) تاريخنگاران ضمن بيان ماجرا از شگفتی بسيار چنگيز از اين همه بی باکی ياد کرده اند ؛ چنانکه شبانکاره ای ؛ نگارنده مجمع الانساب ؛ در کتاب خويش اورده است که چنگيز در پی جستن جلال الدين از دست خويش گفت که : « از پدر ؛ پسر چنين بايد » ( مجمع الانساب ؛ ص۱۴۴)
خواجه رشيدالدين فضل الله همدانی سياستمدار ؛ پزشک و تاريخ نگار نامی روزگار ايلخانان نيز ضمن بيان اوازه و ستايش دلاوريهای جلال الدين از بی همتايی او در ميان نام اوران دنيا ياد کرده است :
« به گيتی کسی مرد زينسان نديد نه از نامداران پيشين شنيد » (جامع التواريخ ؛ ص۳۷۶)
با عزيمت جلال الدين به هند رکن الدين غورساچتي که در تصميم ممالک خوارزمشاهي از سوي سلطان ، عراق عجم نصيبش شده بود ( تاريخ جهانگشاي ، ج 2 ، ص 112 و العبر ، ج 4 ص 189 )فرمانرواي خوارزمشاهي گرديد اما چنگيز خان مغول با اعزام نيروهايي به داخل ايران سعي در برهم زدن قدرت او نشان داد . رکن الدين خوارزمشاه در هنگام اقامتش در ري با فوجي از مغولان رو به رو گرديد ، او که به قلعه استو ناوند متحصن شده بود دستگير گرديد و به قتل رسيد .( جامع التواريخ ، 1338 ، ج 1 ، ص 397 و طبقات ناصري ، ج 1 ، ص 314 )
مغولاني که بر رکن الدين غالب آمدند از ري عازم همدان شدند تا بساط قدرت جمال الدين آي آيه را نيز بر هم بزنند، او از خليفه درخواست کمک نمود اما دريافت نکرد ( جامع التواريخ ، 1138 ، ج 1 ص 397 -398 )
پس از کشته شدن رکن الدين ، غياث الدين برادرش به سلطنت رسيد .خليفه عباسي که با حکومت وي نيز همچون حکومت پدرانش مخالف بود به تحريک به تحريک يغان طايسي که از امراي خوارزمشاهي بود پرداخت . او در شروع کار منصب اتابکي رکن الدين را داشت ، اما به دليل تحکم بر رکن الدين در قلعه سرچهان به زندان افتاده بود . با مرگ رکن الدين به دست والي قلعه ، اسد الدين جويني از زندان آزاد شد . يغان طايسي بنا به روايت ابن اثير با تحرک خليفه الناصرالدين الله به اصفهان حمله کرد اما موفقيتي به دست نياورد و به ناچار به فرمانبري از غياث الدين گردن نهاد . ( سيرت جلال الدين منکبرني ص 103 ) . غياث الدين پس از آن که با تلاش بسيار بر خراسان و عراق عجم حاکم شد به آذربايجان لشکر کشيد و آنجا را نيز قلمرو خود ساخت . او همدان را به يغان طايسي داد و خواهرش را به عقد او در آورد اما يغان طايسي پس از مدتي عصيان کرد که بنا به روايت ابن اثير به تحريک خليفه الناصر بود . ( تاريخ کامل ، جلد 26 ، ص 21 ) . او به آذربايجان رفت و با امراي شورشي متحد شد ، غياث الدين به آذربايجان لشکر کشيده و به دفع او پرداخت . غياث الدين پس از لشکر کشي به فارس و غارت شيراز و نواحي اطراف آن ، براي پاسخ دادن به اقدامات خليفه متوجه عراق عرب شد . خليفه در دو نوبت با حمايت از يغان طائيسي مشکلاتي را براي او فراهم آورد . با ورود غياث الدين به قلمرو خلافت ، الناصر به او پيغام صلح داد . غياث الدين صلح را پذيرفت و به عراق بازگشت ( سيرت جلال الدين منکبرني ، ص 82 )
بازگشت سلطان جلال الدين
در سال 662 ه ، سلطان جلال الدين خوارزمشاه با سپاهي که در هندوستان فراهم کرده بود به ايران بازگشت ، تصرف دوباره غزنين ، اولين اقدام براي گرفتن مجدد حکومت ايران بود . غزنين و سيستان و کرمان از جمله نواحي شرقي ايران بود که جلال الدين اقدام به تصرف آنها کرد . با فتح اين نواحي ، بزرگان و نواحي حکومت مرکزي ايران نيز به اطاعت سلطان در آمدند . در جنگي که ميان غياث الدين و جلال الدين گرديد ، غياث الدين تسليم وي شد و به گفته نسوي جلال الدين نيز به وي محبت بسيار کرد .
با پيوستن غياث الدين و ديگر امرا و لشکريان خوارزمي به جلال الدين وي بار ديگر حکمران ايران شد او پس از آنکه تمام دشمنان خويش را از بين برد متوجه نواحي غرب ايران گرديد . در اين زمان الناصر ، خليفه عباسي بزرگترين و قوي ترين رقيب سلطان بود و همانطور که از پيش با پدران جلال الدين يعني سلطن محمد و سلطان تکش مخالفت داشت به دشمني خود با جلال الدين ادامه داد ( تاريخ جهانگشاي جلد 2 ، ص 154 ) و همانطور که پيشتر گفتيم از يغان طائيسي نيز استفاده کرد اما در اين راه سودي نجست .
سلطان جلال الدين پس از يک ماه اقامت در ري ، قصد بغداد کرد و به روايت جويني و شبانکاره هدف سلطان از اين اقدام درخواست کمک از خليفه براي جنگ با دشمنان خاصه مغولان بوده است . سلطان خوارزمشاه در مسير حرکتش به سوي جنوب در خوزستان اقامت کرد و با اعزام سفيري به خدمت خليفه از او درخواست کمک نمود ، اما خليفه عباسي نه تنها به اين درخواست توجهي ننمود که لشکري مرکب از 20000 هزار سپاه به فرماندهي قشتمور به مقابله سلطان فرستاد .
قشتمور پيش از رسيدن نيروهاي کمکي به جنگ با سلطان پرداخت ، سلطان نماينده اي به نزد وي فرستاد اما وي نپذيرفت و به جنگ با سلطان پرداخت و شکست خورد . در اين اثنا خبر حرکت سپاه مظفرالدين ، مالک اربيل به او رسيد . سلطان جلال الدين به مقابله او شتافت و سپاه وي را شکست داد . بدين ترتيب سلطان جلال الدين بدون آنکه به مقصود خويش ، يعني کسب تاييد و همراهي خليفه دست يافته باشد ، از عراق عرب خارج شد و به سوي آذربايجان شتافت .
هدف جلال الدين از عزيمت به بغداد شکست يغان طائيسي و اتابک اوزبک و مصالحه با خليفه و دريافت کمک از او براي مقابله با دشمنان خارجي ، گرجيان و مغولان بوده است . او به هيچ روي قصد فتح بغداد را نداشت . چرا که به محض رو به رو شدن با سپاه خليفه ، براي فرمانده سپاه " قشتمور " نماينده فرستاد و پس از آنکه با عدم همراهي خليفه مواجه شد ، با وجود شکست سپاه خليفه و باز بودن راه بغداد مبادرت به فتح اين شهر و شکست خليفه نمود .
تصرف آذربايجان ، سلطان را وادار به اقداماتي کرد که عملاً او را از مقابله با مغولان باز ميداشت ، از جمله اين اقدامات توجه سلطان به جهاد با گرجيان با گرجيان و فتح گرجستان در چندين مرتبه و تعرض به قلمرو ايوبيان و سلاجقه روم بود . در چنين احوالي ، جلال الدين در نظر داشت ابتدا نواحي مختلف ايران را از زير سلطه خود در آورد و پس از سپاه بسيار او را بهبود ميبخشيد و بر ساز و برگ جنگي مي افزود ، هم اعتبار و هم نفوذ وي را در جهان اسلام به منزله يک پادشاه غازي و حامي مسلمانان و سرکوب کننده کفار اضافه مي نمود . سرکوب گرجيان به وسيله جلال الدين در اقدام مذکور و ديگر اقدامات نظامي منجر به فتح تفليس و شهرهاي ديگر گرجستان گرديد که شديدترين سرکوبي انجانم شده عليه گرجيان نسبت به دوره هاي پيش بود .
سلطان جلال الدين با خبر عبور جورماغون سردار مغولي ، از جيحون به سرعت به سوي تبريز حرکت کرد . به روايت جويني و ديگر مورخان ، سلطان براي خليفه عباسي و سلاطين روم و شام پيامي مبني بر درخواست کمک از آنان فرستاد ، اما از آنجا که همه از سياست توسعه طلبانه جلال الدين ميهراسيدند پاسخي بدان نداند و تمام تلاشهاي سلطان جلال الدين در کسب همراهي خليفه الناصرالدين بي نتيجه ماند و خليفه حتي با وجود خطر سهمگين مغول حاضر به ايجاد روابط دوستانه آنان نگرديد و همچنان به اقدامات خصمانه خويش عليه آنان ادامه داد . سلطان جلال الدين پس از رويا رويي با مغولان روانه ديار بکر گرديد ، سپاه مغول بدو رسيده و سپاه وي را تار و مار کردند اما به خود سلطان دست نيافتند . جلال الدين گريخت و ديگر هيچ اثري از او نشد .
منابع درباره او نوشته اند :
پس از فرار به اکرادي پناه برد که طمع لباس و جواهرات او کردند و او را به اين علت به قتل رساندند .
عده اي ديگر ميگويند :
او در نهايت نا اميدي از کار سلطنت به لباس تصوف در آمد و خرقه اي پوشيد و سر در جهان نهاد .
سرانجام عده اي ديگر ميگويند :
جلال الدين در اختفا به سر ميبرد تا در هنگام مناسب اقدام به قيام عليه مغولان کند . اين عقيده به قدري شذت گرفت که از آن پس تا سالهاي بسيار افرادي با نام جلال الدين از گوشه و کنار به پا خواسته و هياهويي به راه مي انداختند و به قول جويني :
" ... بعد از سالها ، هروقت در ميان خلايق آوازه در افتادي که سلطان را به فلان موضع ديده اند .. و هريک چند در شهرها و نواحي بشارت مي دادند که سلطان در فلان قلعه و بهمان قلعه است " ( تاريخ جهانگشاي ، ج 2 ، ص 191 ) و اين بود پايان ماجراي سلطان ايراندوست .
به مغرب، سينه مالان قرص خورشيد نهان مي گشت پشت كوهساران
فرو مي ريخت گردي زعفران رنگ به روي نيزه ها و نيزه داران
ز هر سو بر سواري غلط مي خورد تن سنگين اسبي تير خورده
به زير باره مي ناليد از درد سوار زخمدار نيم مرده
ز سم اسب مي چرخيد بر خاك به سان گوي خون آلود، سرها
ز برق تيغ مي افتاد در دشت پياپي دستها، دور از سپرها
ميان گردهاي تيره چون ميغ زبانهاي سنانها برق مي زد
لب شمشيرهاي زندگي سوز سران را بوسه ها بر فرق مي زد
نهان مي گشت روي روشن روز به زير دامن شب در سياهي
در آن تاريك شب، مي گشت پنهان فروغ خرگه خوارزمشاهي
دل خوارزمشه يك لحمه لرزيد كه ديد آفتاب بخت، خفته
ز دست تركتازيهاي ايام به آبسكون شهي بر تخت،خفته
اگر يك لحظه امشب دير جنبد سپيده دم جهان در خون نشيند
به آتشهاي ترك و خون تازيك ز رود سند تا جيحون نشيند
به خوناب شفق در دامن شام به خون آلوده،ايران كهن ديد
در آن درياي خون، در قرص خورشيد غروب آفتاب خويشتن ديد
به پشت پرده شب ديد پنهان زني چون آفتاب عالم افروز
اسير دست غولان گشته فردا چو مهر آيد برون از پرده روز
به چشمش ماه آهويي گذر كرد اسير و خسته و افتان و خيزان
پريشان حال، آهو بچه اي چند سوي مادر دوان وز وي گريزان
چه انديشيد آن دم كس ندانست كه مژگانش به خون ديده تر شد
چون آتش در سپاه دشمن افتاد ز آتش هم كمي سوزنده تر شد
زبان نيزه اش در ياد خوارزم زبان آتشي در دشمن انداخت
خم تيغش به ياد ابروي دوست به هر جنبش سري بر دامن انداخت
چون لختي در سپاه دشمنان ريخت از آن شمشير سوزان، آتش تيز
خروش از لشكر انبوه برخاست كه از اين آتش سوزنده پرهيز
در آن باران تير و برق پولاد ميان شام رستاخيز مي گشت
در آن درياي خون در دشت تاريك به دنبال سر چنگيز مي گشت
بدان شمشير تيز عافيت سوز در آن انبوه، كار مرگ مي كرد
ولي چندانكه برگ از شاخه مي ريخت دو چندان مي شكفت و برگ مي كرد
سرانجام آن دو بازوي هنرمند ز كشتن خسته شد، وز كار واماند
چو آگه شد كه دشمن خيمه اش جست پشيمان شد كه لختي ناروا ماند
عنان باد پاي خسته پيچيد چو برق و باد، زي خرگاه آمد
دويد از خيمه، خورشيدي به صحرا كه گفتندش سواران: شاه آمد
2
ميان موج مي رقصيد در آب به رقص مرگ، اخترهاي انبوه
به رود سند مي غلطيد بر هم ز امواج گران كوه از پي كوه
خروشان، ژرف، بي پهنا، كف آلود دل شب مي دريد و پيش مي رفت
از اين سد روان در ديده شاه ز هر موجي هزاران نيش مي رفت
نهاده دست بر گيسوي آن سرو بر اين درياي غم،نظاره مي كرد
بدو مي گفت: اگر زنجير بودي ترا شمشيرم امشب پاره مي كرد
گرت سنگين دلي، اي نرم دل آب! رسيد آنجا كه بر من راه بندي
بترس آخر ز نفرينهاي ايام كه ره بر اين زن چون ماه بندي!
ز رخسارش فرو مي ريخت اشكي بناي زندگي بر آب ديده مي ديد
در آن سيمابگون امواج لرزان خيال تازه اي در خواب مي ديد
اگر امشب زنان و كودكان را ز بيم نام بد در آب ريزم
چو فردا جنگ بر كامم نگرديد توانم كز ره دريا گريزم
به ياري خواهم از آن سوي دريا سواراني زره پوش و كمانگير
دمار از جان اين غولان كشم سخت بسوزم خانمانهايشان به شمشير
شبي آمد كه مي بايد فدا كرد به راه مملكت،فرزند و زن را
به پيش دشمنان استاد و جنگيد رهاند از بند اهريمن، وطن را
درين انديشه ها مي سوخت چون شمع كه گردآلود پيدا شد سواري
به پيش پادشه افتاد برخاك شهنشه گفت: آمد؟ گفت: آري
پس آنگه كودكان را يك به يك خواست نگاهي خشمآگين در هوا كرد
بگير اي موج سنگين كف آلود! ز هم واكن دهان خشم، واكن
بخور اي اژدهاي زندگي خوار! دوا كن درد بي درمان دوا كن
زنان چون كودكان در آب ديدند چو موي خويشتن در تاب رفتند
وز آن درد گران، بي گفته شاه چو ماهي در دهان آب رفتند
شهنشه لمحه اي بر آبها ديد شكنج گيسوان تاب داده
چه كرد از آن سپس، تاريخ داند به دنبال گل بر آب داده!
شبي را تا شبي با لشكري خرد ز تنها سر، ز سرها خود افكند!
چو لشكر گرد بر گردش گرفتند چو كشتي بادپا در رود افكند!
چو بگذشت از پس آن جنگ دشوار از آن درياي بي پاياب، آسان
به فرزندان و ياران گفت چنگيز: كه گر فرزند بايد، بايد اين سان
بلي، آنان كه از پيش بودند چنين بستند راه ترك و تازي
ازآن، اين داستان گفتم كه امروز بداني قدر و بر هيبتش نبازي
به پاس هر وجب خاكي از اين ملك چه بسيار است آن سرها كه رفته!
ز مستي بر سر هر قطعه زين خاك خدا داند چه افسرها كه رفته
بن مایه این جستار :
تارنماي سرزمين جاويد ، ليله القدر
تاريخ خوارزمشاهيان ، دکتر الهيار خلعتبري ، محبوبه شرفي
گردآوری و پژوهش از بانو فاطمه خلیل پور
برداشت این نوشتار با ذکر نام و آدرس پایگاه آزاد است
منبع:http://www.ariarman.org/Kharazmshahian.htm
