مطالب جالب

کاری کنیم پیش از آن کز ما نیاید هیچ کار!

فیلم The Sixth Sense 1999

Olivia Williams

Haley Joel Osment

Bruce Willis

M. Night Shyamalan

+ نوشته شده در  شنبه 1390/12/20ساعت   توسط رضا  | 

فیلم K-PAX

Howle - David Patrick Kelly

Jeff Bridge

Homeless Man - Clebert Ford

+ نوشته شده در  جمعه 1390/12/19ساعت   توسط رضا  | 

یادداشت علیزاده بر آلبوم جدید بردیا کیارس

یادداشت علیزاده برای آلبوم تازه بردیا کیارس
موسیقی > محصولات  - همشهری‌آنلاین:
حسین علیزاده ،آهنگساز و نوازنده و ردیف‌دان در یادداشتی بر آلبوم «بودن و نبودن» بردیا کیارس،نکاتی را درباره این آهنگساز و رهبر ارکستر ملی گفته است.



به گزارش همشهری‌آنلاین آلبوم بودن و نبودن، به تازگی از سوی موسسه آوای خورشید به بازار موسیقی عرضه شده است. در این آلبوم قطعات آفرینش،فرشتگان به زمین آمدند،آسمان،اولین بار،عشق در جان بی‌افروز،آب روشنایی ست،زیستن،آدم،واهی،شیطان به سوی آدم آمد،وسوسه،تنها،آخر هر رویا،مرگ آتش،برزخ،نفس،باید‌ها و نباید‌ها آمده است.
یادداشت حسین علیزاده را که آغاز آن لحن و محتوایی شاعرانه دارد،مرور کنید:
امواج،عمیق و آرام
از ساحل به دریا در حرکتند
هر موج
رازی از خشکی به دریا می‌برد
و این بار
این راز...
صداست.
که در اعماق می‌ماند
و ما ساحل نشینان را
به سوی خود می‌خواند.
امواج رنگ‌های پرنفس
گاه زلال
گاه تیره
و گاه بی‌رنگ
درسکوت...
قصه این راز چیست؟
بودن یا نبودن.
روزهای شیرینی که در هنرستان موسیقی با هنرجویان همراز شدم،حس بودن و زندگی دوباره در من شکفت.

more  گفت وگوی علیزاده درباره هنرستان موسیقی

هر روز شتابان به سویشان می‌شتافتم. در نگاهشان چیزی موج می‌زد. امید. که در ستیز با ناامیدی بود. آن روزها رنج‌هایمان را در سکوت می‌چشیدیم و نگاه به افق داشتیم. افق که از آن آنها بود و حال هر یک را آسمانی پرستاره می‌بینم. بردیا کیارس با چهره کودکانه، آرام و عمیق و لبخندی که نمی‌دانستم چه باوری در اوست، هر روز ا ز کنارم می‌گذشت. هیچ‌گاه از چیزی که همه را هراسان می‌کرد، هراسان نمی‌شد. شاید هم لبخند او بر همین باور بود.

باتمام شیطنتی که داشت،همیشه به او اعتماد می‌کردم. کارهایی که به او سپرده می‌شد،سربلندی ما بود. او از همان کودکی همه چیز را رهبری می‌کرد. بازی‌گوشی‌های کودکانه تا نغمه‌های جاودانه. ارکستر هنرستان چشم به دست‌های او می‌دوخت و پس از هر اجرا، از حس جمعی آنها ، احساس غرور و شعف در دل‌ها می شکفت و حالا پس از گذشت سال‌ها قصه‌ای راحکایت می‌کند که من با نغمه‌هایش حس دیرینه دارم.

گاه صدای پرطنین انسان‌های بزرگ چون پدرش و گاه نغمه‌های آسمانی عشق‌ها و دلهره‌های زمین. او نقاشی را می‌ماند که از رنگ‌های آشنا،رنگ‌های پر رمز و راز خلق می‌کند تا فصه‌‌ای از هستی بیان کند. ترکیب صداها و سازها چنان در هم تنیده شده که به آرامی و عظمت رودی است که به دریا می‌رسد.

ارکستر پیوسته در تلاطم و هارمونی بستری است از استحکام و ثبات که هیچ‌گونه حس جدایی ملودی و هارمونی احساس نمی شود و هر دو به صورت یگانه تاثیرگذارند و در آخر... قصه بودن و نبودن در این اثر حکایتی است...؛ از بودن.

به نقل از:

http://www.hamshahrionline.ir/news-161903.aspx

+ نوشته شده در  جمعه 1390/12/12ساعت   توسط رضا  | 

امانوئل چکناوریان اول شد

امانوئل چکناوریان فرزند 16 ساله لوریس چکناوریان در جشنواره "یورو ویژن" که در وین اتریش برگزار شد به عنوان نفر اول بخش ویولن نوازان موسیقی کلاسیک شناخته شد.

لوریس چکناوریان با اعلام این خبر به خبرنگار مهر گفت: به دلیل اهمیت و جایگاهی که اتریش در جهان موسیقی دارد این اتفاق نیز قابل توجه است که فرزند من بعد از انتخاب شدن به عنوان نماینده این کشور برای شرکت در بخش نهایی جشنواره یورو ویژن که قرار است در 16 مه برگزار شود شرکت می کند.

چکناوریان در ادامه افزود: جشنواره معتبر "یورو ویژن" در دو بخش موسیقی پاپ و کلاسیک برگزار می شود که امسال بخش پاپ آن در باکو برگزار خواهد شد و بخش کلاسیک نیز دیشب در وین به اتمام رسید و درمراسم پایانی به من خبر دادند که فرزندم امانوئل به عنوان نفر اول برگزیده شده است.

این رهبر ارکستر در پایان گفت: امانوئل از خردسالی به موسیقی توجه ویژه ای داشت و در آغاز با کمک مادرش پیانو می نواخت و هنگامی که کمی بزرگتر شد برای او یک ویولن تهیه کردم و دیدم که در نوازندگی ویولن نیز استعداد فوق العاده ای دارد.

به نقل از:

http://www.mehrnews.ir/NewsPrint.aspx?NewsID=1546454

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/12/10ساعت   توسط رضا  | 

تیتر روزنامه ها برای اسکار جدایی نادر از سیمین

روز گذشته فيلم «جدايي نادر از سيمين»، اسكار بهترين فيلم ‌خارجي را براي سينماي ايران به ارمغان آورد كه اين موضوع امروز در اكثر روزنامه‌هاي سراسري در كشور انعكاس يافت.

به گزارش خبرنگار رسانه خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، بيش‌تر روزنامه‌هاي سراسري امروز در صفحه‌ي اول روزنامه خود به موفقيت اصغر فرهادي براي فيلم "جدايي نادر از سيمين" پرداخته بودند كه تيترهاي منتخب اين روزنامه‌ها در اين گزارش منتشر شده است.

- آفرينش: "اسكار بهترين فيلم خارجي براي «جدايي نادر از سيمين»"

- فرهيختگان: "فرهادي: با افتخار اين جايزه را به مردم سرزمينم تقديم مي‌كنم"

- خراسان: "اولين اسكار براي سينماي ايران"

- شرق: "تالار افتخارات سينماي كشور تكميل شد"

- ايران: "نخستين اسكار براي سينماي ايران «براي ايرانم»"

- آرمان : "پيوند جدايي با اسكار"

- فرهنگ آشتي: "پاي اسكار بر تيم‌هاي ايراني باز شد"

- آفتاب يزد: "تعظيم تمام قد جهان به سينماي ايران در اسكار «توفان جدايي»"

- جوان: "«جدايي نادر از سيمين» خيال اسرائيلي‌ها را باطل كرد"

- ملت ما: "فيلم فرهادي فاتح اسكار"

- همشهري: "جايزه‌ اسكار به نماينده سينماي ايران رسيد"

- تهران امروز: "نخستين اسكار براي سينماي ايران"

- مردم‌سالاري: "پيوند جدايي با اسكار"

- وطن امروز: "سيمين اسكار گرفت"

- سياست روز: "هشتاد و چهارمين اسكار ايراني شد"

- راه مردم: "خوشحالي مردم از اين جايزه براي من بيشتر ارزش دارد"

روزنامه باني فيلم با يادداشت‌ها و گزارش‌ها و تبريك‌هايي از اهالي سينما و هنر ، صفحه اول اين روزنامه را به تصاوير اصغر فرهادي اختصاص داده است.

- ابتكار: "سرانجام اسكار به ايران آمد"

- قدس: "براي اولين‌بار سينماي ايران اسكار را از آن خود كرد"

- اعتماد: "درخشش يك ايراني در شب فرانسوي"

برخي روزنامه‌هاي اقتصادي نيز در صفحه اول درباره اين موضوع نوشتند:

- صنعت: "اسكار براي ايران"

- عصر اقتصاد: "شيريني جدايي اسكار بود"

- جهان اقتصاد: "اصغر فرهادي طلسم اسكار را هم شكست؛ يك جدايي شورانگيز"

در برخي از روزنامه‌هاي ورزشي نيز پيام‌هاي تبريكي از برخي سوي برخي بازيكنان و باشگاه‌هاي ورزشي براي موفقيت فيلم "جدايي نادر از سيمين" به اصغر فرهادي منتشر شد.

انتهاي پيام

به نقل از خبر آنلاین

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/12/09ساعت   توسط رضا  | 

پریشانی این سلسله را آخر نیست !

غزل شماره ی ۷۰

مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست

 

دل سرگشته ما غیر تو را ذاکر نیست

اشکم احرام طواف حرمت می‌بندد گر چه از خون دل ریش دمی طاهر نیست
بسته دام و قفس باد چو مرغ وحشی طایر سدره اگر در طلبت طایر نیست
عاشق مفلس اگر قلب دلش کرد نثار مکنش عیب که بر نقد روان قادر نیست
عاقبت دست بدان سرو بلندش برسد هر که را در طلبت همت او قاصر نیست
از روان بخشی عیسی نزنم دم هرگز زان که در روح فزایی چو لبت ماهر نیست
من که در آتش سودای تو آهی نزنم کی توان گفت که بر داغ دلم صابر نیست
روز اول که سر زلف تو دیدم گفتم که پریشانی این سلسله را آخر نیست
سر پیوند تو تنها نه دل حافظ راست کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست

حافظ

به نقل از:

http://hafez.mastaneh.ir/ghazal/ghazal-70/

+ نوشته شده در  شنبه 1390/12/06ساعت   توسط رضا  | 

نمایشگاه نقاشی لوریس چکناوریان

«وقتي در آمريكا زندگي مي‌كردم با خود مي‌گفتم، لوريس اينجا چه مي‌كني؟ تو كه با اين آداب و رسوم كاري نداري. من اهل بروجرد و از اقوام لر هستم. در بروجرد با دسته‌هاي عزاداري راه مي‌افتادم و موسيقي مي‌نوشتم، من مي‌خواهم اينجا بميرم. در غرب همه‌چيز قشنگ است؛ اما آنجا جاي من نيست. در خيابان «30 تير» زندگي مي‌كنم. خانه‌ام به كافه نادري و كليسا نزديك است و قصاب‌هاي محل را خوب مي‌شناسم، از همه‌ي آن‌ها الهام مي‌گيرم و خوب مي‌فهمم براي چه زنده‌ام».

به گزارش خبرنگار بخش موسيقي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين جمله‌ها بخش‌هايي از سخنان لوريس چكناواريان ـ موسيقي‌دان و رهبر اركستر ـ هستند كه در نمايشگاه نقاشي نت‌هايش صبح امروز (جمعه، 30 دي‌ماه) در گالري «شيرين» مطرح شدند.

در اين مراسم كه با حضور اهالي موسيقي برگزار شد، همايون خرم ـ آهنگ‌ساز ـ اظهار كرد: نمي‌دانستم چكناواريان مي‌تواند نقاشي هم بكشد. من با ادبيات آشنايي دارم و هنگامي كه اشعار حافظ و مولانا را مي‌خوانم، مي‌فهمم اين اشعار در آواز دشتي شاهكار مي‌شوند. چكناواريان ثابت كرد كه گوشه‌هايي از مقام‌هاي ايراني را مي‌توان در نقاشي به تصوير كشيد. او تمام مدارج موسيقي غرب را طي كرد و نشان داد در موسيقي ايراني نيز دست توانايي دارد.

در اين مراسم، احمد مسجدجامعي ـ عضو شوراي شهر تهران ـ نيز درباره‌ي آثار لوريس چكناواريان گفت: چكناواريان شخصيت متفاوتي دارد. او نمونه‌ي يك انسان كاملا ايراني است و اين فضا را در گفتار و رفتارش مي‌توان حس كرد. او كارهاي مهم و بزرگي را انجام داده است و با دقت و وسواس كارها را پيگيري مي‌كند.

او بيان كرد: چكناواريان در عين حال، يك چهره‌ي جهاني است. قدرت او فقط در داشتن نگاه متفاوت نيست، بلكه اين هنرمند بزرگ، نحوه‌ي بيان متفاوتي نيز دارد.

به گزارش ايسنا، عليرضا ميرعلي‌نقي ـ منتقد موسيقي ـ هم در اين مراسم، لوريس چكناواريان را شخصيت رمانتيك عصر حاضر ناميد و گفت: من براي نخستين‌بار با هنر نقاشي چكناواريان آشنا شدم و آنچه را كه از موسيقي او در ذهن دارم، با نقاشي‌هايش منطبق مي‌كنم. وقتي به آثار چكناواريان فكر مي‌كنم به اين رمانتيك موسيقي افتخار مي‌كنم، رمانتيك‌ها براي هر دوره‌اي از زمان لازم هستند و بايد در ميان ما باشند.

عبدالحسين مختاباد ـ خواننده ـ نيز از جمله هنرمنداني بود كه در نمايشگاه نقاشي‌هاي لوريس چكناواريان حضور داشت و در سخناني اظهار كرد: اين آثار، نشان مي‌دهند كه نقاشي و موسيقي، سال‌ها با يكديگر قرين يكديگر بوده‌اند و هستند. چكناواريان نت‌ها را به‌شكل نقاشي درآورده است. اين هنرمند، افتخار ماست.

سپس هوشنگ كامكار ـ آهنگ‌ساز ـ با بيان اين‌كه صحبت كردن درباره‌ي چكناواريان زمان زيادي مي‌خواهد، توضيح داد: روزهاي اولي كه موسيقي را آغاز كردم و مجله‌ها را مي‌خواندم، ابتدا با نام چكناواريان آشنا شدم. هميشه در رؤياهايم بود كه اين موسيقي‌دان را از نزديك ببينم. امروز نه‌تنها او را در تهران ملاقات كردم، بلكه آثار نقاشي‌اش را هم ديدم.

او با اشاره به اين موضوع كه يكي از بانك‌ها از اين برنامه‌ي فرهنگي حمايت كرده است، گفت: اين اتفاق نيكويي است كه بنگاه‌هاي اقتصادي از هنر پشتيباني مي‌كنند.

كامكار همچنين اضافه كرد:‌ اميدوارم چكناواريان هميشه ميان ما باشد و آثارش براي موسيقي ايران جاودانه بماند.

در پايان اين مراسم، لوريس چكناواريان نيز در سخناني گفت: همه تعجب مي‌كنند كه چرا من نقاشي كرده‌ام. بچه كه بودم خيلي زياد حرف مي‌زدم، به من مي‌گفتند بايد كاري انجام دهم كه در آن، كمتر حرف بزنم. موسيقي نيز از جمله‌ي آن كارها بود. وقتي به موسيقي رو آوردم، متوجه شدم موسيقي چندان بدون حرف نيست. بنابراين به نقاشي رو آوردم. از بچگي عاشق نقاشي بودم. تمام نمايشگاه‌ها را مي‌رفتم، عكس آثار را به خانه مي‌آوردم و در خانه از آن‌ها الهام مي‌گرفتم.

او ادامه داد: رنگ‌آميزي اركستراسيون براي كشيدن نقاشي به من الهام مي‌داد. من سبك خاصي را دنبال نمي‌كنم و نمي‌توانم بگويم اين، سبكي ويژه‌ي من است. موسيقي در ذهن من بود و همان موسيقي را روي بوم نهادم.

اين هنرمند در بخش ديگري از سخنانش بيان كرد: افتخار مي‌كنم كه ايراني هستم و چنين سرنوشتي دارم. سرنوشت من اين بود كه در سرزمين ايران زندگي كنم و بازگشتم به اين سرزمين، يك الهام فرهنگي به من داد. خوشحالم كه با مردم اين كشور آشنا شدم، چراكه هر كجاي دنيا مي‌روم، دلم براي كشورم تنگ مي‌شود.

چكناواريان در پايان سخنانش از ساخت پوئم سمفوني «كوروش كبير» خبر داد و افزود: اميدوارم بتوانم اين اثر را در ايران اجرا كنم.

در پايان اين مراسم، از مجموعه‌اي شامل 50 سال موسيقي چكناواريان رونمايي شد.

سامان احتشامي (‌پيانيست)، ارسلان كامكار (مايستر اركستر سمفونيك تهران)، رضا مهدوي (مدير مركز موسيقي حوزه‌ي هنري)، رضا تاجبخش (پيانيست)، اميد نيك‌بين و علي بختيار از جمله هنرمنداني بودند كه در نمايشگاه نقاشي‌هاي لوريس چكناواريان حضور داشتند.

به گزارش ايسنا، در نمايشگاه نقاشي‌هاي چكناواريان حدود 30 اثر رنگ روغن روي ديوار رفته است كه همه به‌گونه‌اي از موسيقي روايت مي‌كنند. در اين نمايشگاه، نت‌هاي چكناواريان با رنگ‌هاي گرم و گاهي به‌شكل صليب روي بوم رفته‌اند.

علاقه‌مندان براي ديدن اين نمايشگاه تا چهارشنبه (پنجم بهمن‌ماه) از ساعت 11 تا 20 مي‌توانند به گالري «شيرين» واقع در ولنجك، كوچه‌ي 18، پلاك 9 مراجعه كنند. گالري «شيرين» دوم و چهارم بهمن‌ماه تعطيل خواهد بود.

انتهاي پيام

به نقل از:

http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1934270&Lang=P


برچسب‌ها: نمایشگاه نقاشی لوریس چکناوریان, نقاشی لوریس چکناوریان, نمایشگاه نقاشی چکناوریان
+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/01ساعت   توسط رضا  | 

زمان بیست و هفتمین جشنواره ی موسیقی فجر

بيست‌وهفتمين جشنواره‌ي بين‌المللي موسيقي فجر 24 تا 30 بهمن‌ماه به دبيري حسن رياحي در تهران، کرج، شيراز، قزوين، گرگان و ياسوج برگزار مي‌شود.

به نقل از:

http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1934283


برچسب‌ها: زمان بیست و هفتمین جشنواره ی موسیقی فجر, موسیقی فجر
+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/01ساعت   توسط رضا  | 

چهار شعر نو از ه.ا.سایه به نام های فلق ، سقوط ، قصه ، خواب

ای صبح!

ای بشارت فریاد!

امشب خروس را

در آستانِ آمدنت

سر بریده اند


سقوط

گردنی می افراشت

سرش از چرخ فراتر می رفت

آسمان با همه اخترهاش

بوسه می زد به سر انگشتش

سکه ی خورشید

بود در مشتش...

یک سر و گردن

گاه

نه کم از فاصله ی کیهانی ست

و ز سرافرازی تا خواری

جز یک سرِ مو فاصله نیست

او سری خم کرد

و آسمان،  با همه اخترهاش

دور شد از سرِ او

 


قصه

دلِ من باز چو نی می نالد

ای خدا خونِ کدامین عاشق

باز در چاه چکید؟

 


خواب

با گریه می نویسم:

از خواب

با گریه پا شدم

دستم هنوز

در گردنِ بلند تو

آویخته است

و عطر گیسوانِ سیاهِ تو

با لبم

آمیخته ست

دیدار شد میسر و ...

با گریه پا شدم


به نقل از کتاب تاسیان امیر هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه) نشر کارنامه

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/25ساعت   توسط رضا  | 

آدرس کتابخانه های شمیران ( شمیرانات )

اگر از جمله افرادی هستید که به دنبال یک کتاب خانه ی خوب می گردید با مطالعه ی این صفحه از کتابخانه های فعال نزدیک محل سکونتتان مطلع شوید.

کتابخانه ی کاشانک

خانم ها می توانند در روزهای زوج و آقایان در روزهای فرد برای استفاده از این کتابخانه به نشانی نیاوران، خیابان صبوری، خیابان کمالی شرقی، سرای محله ی کاشانک، طبقه ی دوم مراجعه و یا با شماره ی 22837351 تماس بگیرند.

کتابخانه ی دارآباد

این کتابخانه د خیابان پور ابتهاج، خیابان موزه، داخل موزه ی دارآباد واقع شده است و علاقه مندان برای اطلاع از امکانات این کتابخانه می توانند با شماره ی 22803540 تماس بگیرند.

کتابخانه ی گلابدره

یک کتابخانه ی کوچک در طبقه ی اولی سرای محله ی گلابدره قرار دارد. این کتابخانه در خیابان زبردست، خیابان دهکده واقع شده. علاقه مندان می توانند برای اطلاع از ساعت شروع کار کتابخانه با شماره ی 22716774 تماس بگیرند.

کتابخانه ی مرکز علوم و ستاره شناسی

کتابخانه ی مرکز علوم و ستاره شناسی تهران به نشانی خیابان دزاشیب،؛ خیابان عمار، کوچه ی عرفات، طبقه ی همکف، مرکز علوم و ستاره شناسی تهران مراجعه کنند و یا با تلفن 26130486 تماس بگیرند.

کتابخانه ی کودک

میدان قدس، خیابان شریعتی، کوچه ی محمودی، بن بست اسکویی، در این کتابخانه ثبت نام کنید. شماره ی تماس کتابخانه ی کودک 22748484 است.

کتابخانه ی چیذر

چیذر، انتهای خیابان شهید بهمن پور، ساختمان شهرداری ناحیه ی 8، طبقه ی چهارم. علاقه مندان می توانند برای اطلاع از ساعت شروع کار کتابخانه با شماره ی 22686603 تماس بگیرند.

کتابخانه ی ازگل

علاقه مندان به بزرگراه ارتش، میدان ازگل، طبقه ی سوم سرای محله ی ازگل مراجعه کنند و یا با تلفن 22460141 تماس بگیرند.

کتابخانه ی اوین

علاقه مندان می توانند به بزرگراه یادگار امام، نبش کوچه ی کچویی مراجعه کنند و یا با تلفن 22433006 تماس بگیرند.

کتابخانه ی امامزاده قاسم (ع)

علاقه مندان می توانند به میدان تجریش، خیابان دربند، میدان امام زاده قاسم(ع)، مجموعه ی شهربانو، طبقه ی اول مراجعه یا با تلفن 22743300 تماس  بگیرند.

کتابخانه ی شهرک نفت

علاقه مندان می توانند با مراجعه به بزرگراه ارتش، شهرک نفت، خیابان آزادگان در این کتابخانه ثبت نام کنند. شماره ی تماس این کتابخانه 22496449 است.

به نقل از همشهری محله ی شمیران شماره ی 10 – 18 آبان 1390 با اندکی ویرایش

 


برچسب‌ها: کتابخانه شمیران, کتابخانه های شمیرانات, کتابخانه شمرون, کتابخانه شمیرانات
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/25ساعت   توسط رضا  | 

متن شعر زیبای نه دیگه این واسه ما دل نمی شه

دیگه این واسه ما دل نمیشه
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه
هر چی من بهش نصیحت می کنم
که بابا آدم عاقل آخه عاشق نمی شه
میگه یا اسم آدم دل نمی شه
یا اگه شد دیگه عاقل نمی شه
بهش میگم جون دلم این همه دل توی دنیا
چرا یک کدوم مثل دل خراب و صاحب مرده ی من
پا پی خیال باطل نمی شه
چرا از این همه دل
یک کدوم مثل تو دیوونه ی زنجیری نیست
یک کدوم صبح تا غروب تو کوچه ول نمی شه
میگه یک دل مگه از فولاده
میگه یک دل مگه از فولاده
که تو این دور و زمونه چشش و هم بذاره
هیچ چیزی نبینه یا اگه چیزی دید
خم به ابروش نیاره

 

به نقل از:

http://www.iranava.ir/App/TrackDetails.aspx?TrackId=4738&CdId=485&PackageId=407

+ نوشته شده در  جمعه 1390/10/23ساعت   توسط رضا  | 

راست و دروغش را نمی دانم. آهنگ های یگانه مال خودش نیست؟

به گزارش پانا، طرفداران محسن یگانه در یک موضع گیری اعلام کرده بودند که برای آنها باور کردنی نیست قطعات پرطرفدار آلبوم های رسمی این خواننده «کاور» است. خواسته آنها هم این بود که فقط در صورت معرفی اصل آثار راضی می شوند و از مواضع خود کوتاه می‌آیند. قطعا هنر محسن یگانه در کنار هم قرار دادن خط ملودی های مختلف و میکس آنها و بوجود آوردن ملودی های تاثیر گذار در البوم هایش، بسیار قابل توجه و قابل احترام است.
حدود یک سال پیش سایت farskids در اقدامی جالب توجه حدود ۱۵۰ قطعه از آثار بزرگان موسیقی کشور را همراه با اصل آن قطعات ( قطعات خارجی ای که از سوی بزرگان موسیقی داخلی بدون ذکر منبع کاور شده بودند و ملودی هایشان به نام آقایان خواننده ها و آهنگسازان داخلی سند خورده بود) در فایلی واحد و با حجم نزدیک به ۵۰۰ مگابایت، منتشر کرد تا اعتبار بسیاری از بزرگان موسیقی کشور زیر سوال رود و موسیقی پاپ در آستانه یک آبروریزی بزرگ قرار بگیرد. به دو روز نکشید که کل این فایل از روی خروجی این سایت حذف شد.
علی جهان دیده ، مدیر آن سایت درباره آن روز و آن فایل جنجالی می گوید : « تقریبا همه خواننده هایی که از آنها در این فایل به نوعی قطعه ای وجود داشت تماس گرفتند و التماس می کردند که آنرا از روی خروجی سایت برداریم. بعضی ها که تعداد قطعات شان زیاد بود حتی به گریه افتاده بودند. آنها دیده بودند که دیگر چاره ای جز قبول همه اتهامات ندارند و مجبورند به اشتباه شان اعتراف کنند. قطعات کاور با صدای آنها خوانده و منتشر شده بود و نام خودشان به عنوان آهنگساز ذکر شده بود و انتشار این فایل به نوعی حقایق را بازگو می کرد. فشارها از سوی خواننده ها بروی ما بیشتر شد و بعد که دیدیم هنرمندان موجه و بزرگ داخلی با ما تماس گرفتند و از ما خواستند که آن فایل را برداریم، دیگر به احترام آنها کل آن قطعات را حذف کردیم.»

* آن سایت مخوف
شاید در این بین این سوال برایتان مطرح شده باشد که بزرگان داخلی چطور و از چه طریقی به ملودی های آثار خوب جهانی که کمتر شنیده می شوند دسترسی پیدا می کنند. جواب این سوال را یکی از خواننده های پر آوازه داخلی اینگونه می دهد:« یک سایت یونانی هست که من به تازگی متوجه شده ام بسیاری از خواننده های داخلی و موزیسین های داخل کشور با آن ارتباط دارند. این سایت ( متاسفانه به دلایلی نمی توانیم نام کامل سایت را ذکر کنیم ولی اگر به صورت اختصاری بخواهیم به آن اشاره کنیم آدرسش می شود : «G.m.com») برای عضو گیری اش پول ناچیزی دریافت می کند و پس از اینکه در آن ثبت نام به عمل آمد و تائید می شود که عضو ثبت نام شده از خواننده ها و آهنگسازان و موزیسین های به نام یک کشور است ، هر هفته دو خط ملودی ۳۰ ثانیه ای برای او ارسال می شود و در صورتی که مورد توجه طرف ایرانی قرار گرفت در ازای در یافت ۱۰ دلار ملودی اصلی برای او ایمیل می شود. البته نام خواننده و نام قطعه ای که این ملودی مختص آن بوده و نام آلبومی که این قطعه در آن گنجانده شده هم به همراه ملودی فرستاده می شود ولی طرف ایرانی معمولا یا آن ملودی را خودش می خواند و با گذاشتن ترانه فارسی روی آن ، در آلبوم اش قرار می دهد و یا آنرا با قیمتی در حدود یک و نیم تا دو میلیون تومان به خواننده های دیگر می فروشد! در هر دو حالت هم در برابر نام آهنگساز این قطعه، نام خود طرف ایرانی ذکر می شود! اتفاقی که قطعا حرفه ای نیست ولی به صورت گسترده در بازار موسیقی کشور شاهد اش هستیم.

* عرف نادرست
«کاور کردن» مترادف استفاده از ملودی و آهنگ قطعات دیگر با ایجاد برخی تغییرات کوچک در خط ملودی آن است که البته در نگاه جهانی، اتفاقی مرسوم و متداول است. بسیاری از جوانانی که عشق موسیقی دارند یا حتی خواننده‌های سرشناس، آثار جاودان بزرگان موسیقی را «کاور » می‌کنند و بخش هایی از ملودی آن را با ذکر منبع و مشخصات قطعه اصلی، انتخاب و در آثار خودشان اجرا می کنند. توجه داشته باشید که «کاور کردن» فرقی بنیادین با «بازخوانی قطعات» دارد و به هیچ وجه نباید این دو مفهوم را با هم اشتباه گرفت.

در ایران مفهومی که از «کاور کردن» در ذهن اهالی موسیقی است، بیشتر اوقات با واکنش‌های منفی رو به رو می‌شود. یعنی مخاطبان خواننده‌ای به محض اینکه بفهمند قطعه‌ای از آن خواننده ، کپی برابر اصل ملودی یک خواننده دیگر است، دیگر کوتاه بیا نیستند و با هجوم به سایت های هواداری آن خواننده حسابی از خجالت او در می آیند. برای همین است که ستاره های موسیقی داخلی خیلی کم پیش می‌آید که در معرفی آثارشان در شناسنامه آلبوم ، منبع ملودی هایشان را معرفی کنند و با توجه به اینکه ایران شامل قانون کپی رایت نیست، هنرمندان داخلی به راحتی ملودی ها را به اسم خود در شناسنامه آلبوم می زنند و برای خودشان آوازه و اعتبار کسب می‌کنند.

به نقل از :

http://www.alborznews.net/fa/pages/?cid=58968

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/10/22ساعت   توسط رضا  | 

تکراری ولی عالی

و آنگاه مردی ثروتمند و با مکنت برخاست و گفت: ای پیر خردمند! اکنون ما را از دهش و بخشش بگوی.

پیامبر گفت:

وقتی از دارایی خود چیزی می بخشی چندان عطایی نکرده ای.

بخشش حقیقی آن است که از وجود خود به دیگری هدیه کنی.

زیرا دارایی تو چیزی نیست جر متاعی که از ترس نیازهای فردا آن را نگاهبانی می کنی.

و فردا چه باز خواهد آورد برای آن سگی که از فرط حرص و احتیاط استخوان های خود را در میان شن های بی نشان پنهان کرده و همراه زائران شهر مقدس در سفر است؟

و ترس از نیاز چیست ؟ مگر نیازی دیگر که جان آدمی را می گدازد. وقتی چاه تو پر آب است و همچنان ترس از تشنگی تو را به اضطراب انداخته، آیا این ترس تنها نشان از یک عطش سیری ناپذیر در تو نیست؟

کسانی هستند که از بسیار،اندکی می بخشند تا به وصف کرامت شناخته شوند و همین شوق به نام و شهرت؛ هدیه ی آنان را مسموم می کند.

و کسانی هستند که از کم، تمام را می بخشند.

آنان به حیات و کرامت بی پایان آن ایمان دارند.

و کیسه شان هیچگاه تهی نخواهد ماند.

و کسانی هستند که با لذت می بخشند.

و همان لذت پاداش آنهاست.

و کسانی هستند که به رنج و سختی می بخشند و آن رنج و سختی غسل تعمید آنهاست ( تا از تعلیق دنیوی پاک شوند).

و کسانی هستند که می بخشند و از رنج و لذت فارغند و سودای فضیلت و تقوا نیز در سر ندارند.

همچون درخت عطر آگین "مُورد" که در دره ای دور دست، شمیم جان پرورش را هر نفس به دست نسیم می سپارد

خداوند از دست های چنین بخشندگانی با آدمیان سخن می گوید و از پشت چشم آنان بر زمین لبخند می زند.

بخشیدن در پاسخ درخواست نیکوست.

اما نیکوتر از آن بخشیدن است پیش از درخواست،از راه فهم.

و برای انسان گشاده دست، جست و جوی پذیرنده ی بخشش، لذتی است که بر لذت بخشیدن فزونی دارد.

آیا چیزی هست که باید از بخشش آن دریغ کرد؟

هر چه هست روزی به ناچار خود به خود بخشیده خواهد شد،پس چه بهتر اکنون که کسی را بدان نیازی هست آن را ببخشی تا فرصت بخشش از آن تو باشد و بر وارثان نماند.

چه بسیار که می گویید،"من می بخشم،اما آن کس را که سزاوار است."

اما درختان باغ تو و گوسفندان چراگاهت چنین نمی گویند.

آنها می بخشند تا زنده باشند زیرا نگاه داشتن و دریغ کردن هلاک شدن است.

بی گمان آن کس که خداوند موهبت عمر و ثروت شب و روز را به او عطا کرده است به هر چه تو بر وی نثار کنی سزاوار است.

و آن کس که شایسته است تا از اقیانوس بی کران حیات آب نوشد این شایستگی را نیز دارد که جام او را از جویبار کوچک خود پر کنی.

و کدام شایستگی بیش از شجاعت و اعتماد به نفس که در خواستن است و کدام بایستگی بیش از خیر و نیکویی که در نفس است.

و تو کیستی که نیازمند پیش تو عریان شود و جامه ی غرور خود چاک کند تا تو شایستگی او را عریان ببینی و غرور او را بی شرم نظاره کنی؟

نخست بنگر که آیا تو خود مقام بخشندگی را شایسته ای، و آیا این شان و مرتبه را یافته ای که واسطه در فیض بخشش باشی؟

زیرا به راستی زندگی است که به زندگان چیزی می بخشد و تو که خود را دهنده می بینی، تنها شاهد و گواه این بخششی.

و شما گیرندگان بخشش ها که تمامی مردم جهانید

بار سنگین سپاس زیاده، بر دوش خود مگذارید

مبادا که بر گردن خود و گردن آن کس که شما را بخششی کرده است یوغ اسارت نهید.

خوشتر آن است که گیرنده و بخشنده هر دو با هم بر بال های آن هدیه پرواز کنید،

زیرا زیاده در اندیشه ی سپاس بودن،شک کردن است در گوهر سخاوت

که زمین ِ بخشنده،مادر و آسمان سخاوتمند پدر اوست.

به نقل از کتاب "دانه باشیم،نه سیب" اثر مرحوم مجتبی کاشانی(م.سالک) با یک کلمه تصرف


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/10ساعت   توسط رضا  | 

شعری زیبا در وصف شهادت حضرت امام حسین (ع) از محمود رضا اکرمی

باز می گردم به کار خویشتن

گریه نوش و شرمسار خویشتن

باز می گردم ببینم عشق چیست؟

شیعه تر، شوریده تر در عشق کیست؟

ناگهان هر واژه ای تب می کند

یادی از اندوه زینب می کند

یال خون آلود اسبی بی سوار

می وزد بر خاک های سوگوار

می زند بر سینه، می پوشد سیاه

خاک گودال بلند قتلگاه

از نگاه پیر و غیرتمند من

قطره قطره می چکد لبخند من

چشمه چشمه اشک و ماتم می شوم

کربلا در کربلا غم می شوم

می شوم پر از سکوتی ارجمند

می سرایم با زبانی سربلند

ای حسین ای ماه قربانی شده

صبح سکرانگیز توفانی شده

ای تمام شهر در سوگت سیاه

آب های نهر در سوگت سیاه

ای سر خورشید روی دامنت

شعله شعله زخم در پیراهنت

ای درختان پیش رویت سر به زیر

هفت اقیانوس در چشمت اسیر

جز تو کس در عاشقی استاد نیست

تشنه کام هر چه باداباد نیست

جز تو کس فریاد بیداری نشد

تشنه ی از خویشتن جاری نشد

غصّه ها پشت مرا خم می کنند

گریه ها عمر مرا کم می کنند

آه از آن ساعت که در آن دشت پیر

ذوالجناحی بود و زینی سر به زیر

آفتاب از صدر زین افتاده بود

آسمان روی زمین افتاده بود

هیچ کس خورشید را یاری نکرد

هیچ کس از گل طرفدای نگرد

جمله ی سرها گریبانی شدند

دشمن آن نوح توفانی شدند

آسمان در پیش چشمش سنگ شد

بهر دیدارش خدا دلتنگ شد

تو نه از زنگی نه از رومی حسین!

چارده قرن است مظلومی حسین!

محمود رضا اکرمی

به نقل از جلد دوم کتاب دانشنامه ی شعر عاشورایی تالیف مرضیه محمد زاده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/10ساعت   توسط رضا  | 

آخرين فيلم "هري پاتر" بر پرده سينماهاي جهان - خداحافظی با "هری پاتر"

کتاب  > نقد  - همشهری جوان:
فقط یک دهه از انتشار جلد اول هری پاتر گذشته است. یک دهه برای از یاد بردن مخالفت‌ها و طعنه‌های اولیه، زمان زیادی نیست.

هنوز طرفداران هری پاتر به یاد دارند که زمانی در ایالت فلوریدای آمریکا، به درخواست کلیسا کتاب‌های هری پاتر جمع و سوزانده شدند. زمانی استفن کینگ، رولینگ را به خاطر نوشتن «داستانی که نه به درد بچه‌ها می‌خورد و نه بزرگ‌ترها» مسخره می‌کرد.

زمانی ناشر حاضر به سرمایه‌گذاری برای چاپ کتاب اول هری پاتر نبود اما حالا 10 سال گذشته و یک دهه برای عوض شدن نظر منتقدان و مخالفان، زمان کمی نیست. حالا کلیسا موافق هری پاتر است، استفن کینگ برای رولینگ نامه می‌نویسد و از او می‌خواهد هری را نکشد و برای انتشار غیرقانونی کتاب هفتم ، رقابت شدیدتر از چیزی است که بشود تصور کرد.

داستان «هری پاتر و مقدسات مرگ»، خودش یکی از مهیج‌ترین داستان‌های انتشار یک کتاب را دارد. شاید در طول تاریخ سابقه نداشته باشد که برای انتشار یک کتاب، این‌همه سروصدا و جار و جنجال و تدابیر امنیتی ایجاد شده و این همه تهدید  اعمال شده باشد.

ماجرا از همان فردای انتشار کتاب ششم - «هری پاتر و شاهزاده دورگه»- شروع شد. رولینگ اعلام کرد در کتاب بعدی ماجرا را تمام می‌کند و جلد هشتمی در کار نخواهد بود. رولینگ و مشاوران تبلیغاتی‌اش این موج را در طول این 2 سال کاملا حفظ کردند و آگاهانه و با انتشار اخبار و اطلاعات به صورت قطره‌ای و بدون اینکه هیچ چیزی از ماجرای اصلی کتاب لو برود، بهق هیجان و انتظار دامن زدند.

رولینگ یک بار اعلام کرد فصل آخر کتاب را نوشته، یک بار آخرین لغت کتاب را اعلام کرد که scar است (که البته در کتاب منتشرشده این‌طوری نیست)، یک بار اسم کتاب را به مسابقه گذاشت، یک بار اعلام کرد 2 نفر از شخصیت‌ها در این کتاب می‌میرند و همین‌طور تا آخر...

این‌همه ایجاد حساسیت در حالی بود که لو رفتن کتاب پیش از فروش جهانی، می‌توانست به انتشار و فروش کتاب ضربه بدی بزند. بلومزبری - یکی از 2 ناشر کتاب - حدود 10میلیون پوند صرف مخفی نگه‌داشتن کتاب و داستان آن کرد. این‌بار احتمال زیادی وجود داشت که پس از تحویل کتاب‌ها به فروشگاه‌های مربوط، آنها به قول خود وفا نکنند و نسخه‌هایی از کتاب را زودتر بفروشند.

قبلا این کار مساوی بود با حذف شدن آن فروشگاه از فهرست توزیع‌کننده‌های شماره‌های بعدی هری پاتر اما این بار دیگر شماره بعدی‌ای در کار نبود و این تهدید کسی را نمی‌ترساند.
فروشگاه آن‌لاین دیپ دیسکانت (deepdiscount.com)،  ر4 روز پیش از تاریخ معین توزیع کتاب، فرستادن نسخه‌هایی از آن را برای خریداران شروع کرد.

حدود 1200 نسخه زودتر از موعد مقرر به دست خریداران رسید که نزدیک به یک‌صدم درصد از کل کتاب‌هایی بود که در شب اول در ایالات متحده پخش شد. دیپ دیسکانت اعلام کرد که این قضیه به خاطر اشتباه پست نیویورک بوده.

با پخش شدن این کتاب‌ها، نسخه‌های آن‌لاین هم از همه طرف پیدا شدند. کسانی که به دنبال نسخه‌های آن‌لاین «مقدسات مرگ» می‌گشتند، به یکی دو نسخه PDF برمی‌خوردند که کاملا تقلبی و توسط طرفداران بیکار هری پاتر نوشته شده بودند!

اما اولین نسخه اصلی کتاب، روز 16 جولای در سایت معروف PirateBay قرار گرفت. در این نسخه، یک نفر با دوربین دیجیتال از تک‌تک صفحات کتاب چاپ اسکلالستیک عکس گرفته و آن را به صورت یک کتاب دیجیتالی آماده کرده بود. 

با پخش شدن این نسخه دیجیتالی، رولینگ از همه طرفداران تقاضا کرد که در برابر وسوسه خواندن کتاب خودشان را نگه دارند و مانند همه دنیا از نیمه شب 21 جولای شروع به خواندن کنند. همین واکنش رولینگ نشان داد که نسخه دیجیتالی پخش شده، صددرصد اصلی بوده و به همین دلیل بسیاری از مشتاقان با خیال راحت شروع به خواندن آن کردند.

وزنامه‌ها هم بیکار نبودند. روزنامه بالتیمورسان، اولین روزنامه‌ای بود که در روز 18 جولای درباره کتاب هفتم هری پاتر نقدی نوشت. اما تنها چند ساعت بعد در همان روز، نیویورک تایمز یک نقد کامل از کتاب منتشر کرد که در آن نه تنها داستان بلکه خیلی از جزئیات و سرنوشت شخصیت‌ها هم لو داده شده بود.

نویسنده مقاله در نیویورک تایمز ادعا می‌کرد که نسخه را خودش  خریداری کرده. روز 19 جولای هم روزنامه آبزرور متن پاراگراف اول داستان را عینا منتشر کرد.

در  چنین جو عجیب و غریبی بود که هری پاتر هفتم سر و کله‌اش پیدا شد، فروش بالایش را کرد و مثل همیشه رکوردها را شکست.

رودر‌رو  با مرگ

«3 برادر جادوگر در راهی با هم می‌رفتند که به یک رودخانه خروشان رسیدند. یکی از برادرها با استفاده از جادو توانست راهی از روی رودخانه به آن‌طرف درست کند. مرگ که عادت داشت جان کسانی که از رودخانه عبور می‌کنند را بگیرد، بر آنها ظاهر شد و به خاطر موفقیتشان در رد شدن از رودخانه به آنها تبریک گفت و اجازه داد که هر کدام هدیه‌ای مقدس از مرگ تقاضا کنند.

هر کدام از برادرها با توجه به خصوصیات اخلاقی‌شان یک هدیه از مرگ گرفتند و سپس هر یک به راه خود رفتند اما در نهایت هیچ‌کدام نتوانستند از مرگ فرار کنند و بالاخره تسلیم او شدند.»

این داستان، هسته اصلی کتاب «هری پاتر و مقدسات مرگ» را تشکیل می‌دهد؛ هفتمین و آخرین کتاب از این سری داستان‌ها که بیشتر از یک دهه، ذهن بسیاری از نوجوانان و بزرگسالان سراسر دنیا را به خود مشغول کرد.

اگر راجع به هری پاتر و کتاب‌هایش تا به حال چیزی نشنیده‌اید، احتمالا در10 سال اخیر در سیاره دیگری به جز کره زمین زندگی کرده‌اید وگرنه هر کس حتی اگر در خیابان‌ها و فروشگاه‌ها راه هم برود بالاخره اثری از هری پاتر می‌بیند.

جعبه باز شده پاندورا
برخلاف تصور خیلی از منتقدها، رولینگ نه تنها برای نوشتن و تمام کردن آخرین داستان هری پاتر کم نیاورده بلکه توانسته به خوبی داستان را به یک پایان قابل قبول برساند؛ طوری که تقریبا هر کسی از خواندن آن راضی باشد و از طرفی هم جایی برای ادامه‌های احتمالی‌اش بگذارد.

هری پاتر و 2 یار وفادارش- رون و هرمیون- در «مقدسات مرگ» گرفتار جدی‌ترین ماجراهایی می‌شوند که تا به حال با آنها درگیر بوده‌اند.

البته یکی از نکات تقریبا ناامیدکننده داستان این است که تقریبا هر حدسی که درباره سرنوشت شخصیت‌ها و رابطه بین آنها می‌زنید، درست از آب درمی‌آید. به جز یکی دو استثنا، هیچ سورپریزی برای داستان‌های ناتمام کتاب‌های قبلی وجود ندارد.

رابطه اسنیپ و دامبلدور، دقیقا همان چیزی است که از ابتدا همه حدس زده بودند. جادوگر ناشناسی که R.A.B نام داشت و یکی از جان‌پیچ‌‌ها را دزدیده بود، کسی نیست جز برادر سیریوس بلک که البته در دنیای طرفداران هری پاتر، کسی را پیدا نمی‌کردید که این حدس را نزده باشد.

جالب اینجا بود که R.A.B  هیچ ربطی به داستان پیدا نکرد و جان‌پیچی که او برداشته بود، نابود نشده بود. به این ترتیب ظاهرا تمام زحمات هری و دامبلدور در پایان کتاب 6 بدون فایده بوده. رولینگ بیچاره که تقریبا همه اتفاقات منطقی، قابل قبول و ممکن برای پایان داستانش را از پیش همه می‌دانستند، کاری نتوانسته بکند به جز اینکه در هفتمین کتاب، ناگهان خط داستانی جدیدی را مطرح کند که قبلا هیچ اشاره‌‌ای به آن نشده و با این ترفند، خواننده را دنبال داستان بکشاند.

پایان داستان برای هیچ‌کس تعجب‌برانگیز و غیرمنتظره نیست. تنها چیزی که اهمیت دارد، این است که چطور شخصیت‌ها مراحل مختلف ماجرا را طی می‌کنند و به سرنوشت‌های از پیش معلوم‌شان می‌رسند.

این بچه‌ها بزرگ شده‌اند
اولین چیزی که با شروع کردن کتاب جلب توجه می‌کند، تاریک بودن جو داستان است. این را باید مدنظر داشته باشید که هری و دوستانش دیگر بچه‌مدرسه‌ای‌های کوچولوی نازی نیستند که بچه‌بازی دربیاورند و هنوز به کمک دیگران احتیاج داشته باشند؛ هری، رون و هرمیون به همراه دیگر همکلاسی‌هایشان، 17 ساله‌هایی هستند که دیگر به سن قانونی برای اجرای جادو در خارج از مدرسه رسیده‌اند.

از آن طرف هم بسیاری از خواننده‌های کتاب هم-که از سال‌های اول با هری‌پاتر همراه بوده اند-دیگر نوجوان نیستند. گذشت زمان حتی روی رولینگ و نحوه داستان‌پردازی‌اش هم اثر داشته.

همه این چیزها با هم جمع شده و کاری کرده‌اند که احساس کنید «مقدسات مرگ» دیگر نه یک داستان برای کودکان بلکه یک رمان برای آد‌م‌های بالغ است. حتی در پایان کتاب، ناسزاهایی از شخصیت‌ها می‌شنویم که کاملا مربوط به بزرگسالان هستند و در کتاب‌های کودکان استفاده نمی‌شوند.

دیگر تفاوت عمده مقدسات مرگ با 6 کتاب قبلی، در این است که ژانر داستان، از «مدرسه‌ای» (School)  به «ماجرایی» (Adventure) تغییر کرده و دیگر ماجراها هیچ ربطی به کلاس‌های درس و رابطه معلم‌ها و شاگردها ندارند؛ هر چند که از همان اول می‌توان حدس زد که مدرسه جادوگری‌ هاگوارتز، یکی از لوکیشن‌های کلیدی داستان است و در نهایت همه چیز به آن ختم می‌شود.

افسانه‌های گمشده
در مقدسات مرگ، 3 خط داستانی همزمان دنبال می‌شوند؛ جست‌وجوی 3 قهرمان برای یافتن جان‌پیچ‌های باقیمانده، برملا کردن رازهای تاریک دامبلدور در جوانی و پیدا کردن 3 شیء مقدس مرگ.

در این میان برخلاف انتظار اولیه، 2 خط داستانی آخر، کاملا جدید هستند و تقریبا هیچ اشاره‌ای در هیچ‌یک از 6 کتاب گذشته به آنها نشده. به این ترتیب اصلا نباید توقع داشته باشید با در دست گرفتن کتاب مقدسات مرگ، همه سؤال‌های بی‌جوابتان از داستان‌های قبلی پاسخ داده بشوند.

در جریان پیدا کردن جان پیچ‌ها، رولینگ به خوبی از هر چیزی که در داستان‌های قبل وجود داشته استفاده کرده و به‌خصوص وارد شدن 2گروه تقریبا منفعل‌ هاگوارتز- یعنی‌ هافلپاف و ریونکلاو - به داستان بسیار لذت‌بخش است؛ هر چند که اطلاعات زیادی درباره این دو داده نمی‌شود اما متوجه می‌شوید ‌هافلپاف و ریونکلاو هم همانند اسلیترین و گریفیندور، افسانه‌های جالبی داشته‌اند.

اما ارجاع بسیار زیادی که به داستان‌های گذشته (به‌خصوص کتاب پنجم و ششم) داده می‌شود، این را طلب می‌کند که پیش از به دست گرفتن مقدسات مرگ، حتما کتاب‌های قبلی را مرور کرده و آماده باشید. همان‌طور که همیشه در هری پاتر دیده‌ایم، جزئیات اهمیت بسیار زیادی دارند.

این ماجراها را حتما با دقت مرور کنید؛ اولین گوی زرین که هری در کوییدیچ می‌گیرد، اتاق ضروریات و جایی که هری کتاب معجون‌های اسنیپ را پنهان می‌کند و همچنین صحنه کشته شدن دامبلدور در پایان کتاب ششم.

هری پاتر 8؟
به نظر می‌رسد 3 ـ 2 فصل آخر کتاب هیچ سنخیتی با فصل‌های دیگر ندارند. منطق و روند محکم و دوست‌داشتنی رولینگ، در این 3 فصل کمی‌ متزلزل شده. شاید دلیلش تهدیدهایی باشد که نویسنده‌هایی نظیر استیون کینگ برای رولینگ فرستاده‌اند که مبادا هری را در پایان داستان بکشد زیرا این کار می‌تواند اثر بدی روی کودکان و نوجوانانی بگذارد که هری را دوست دارند.

در نبرد نهایی که در ‌هاگوارتز رخ می‌دهد، همه چیز ناگهان مانند فیلم‌های تینیجری می‌شود؛ همه آدم خوب‌ها جمع می‌شوند و شاید تنها شخصیت‌هایی که در نبرد پیدایشان نمی‌شود، پدر و مادر نویل لانگباتم باشند.

ماجرای این نبرد آن‌طور نیست که انتظار داریم. مثلا بلاتریکس که سیریوس بلک- یکی از محبوب‌ترین شخصیت‌های سری هری پاتر- را کشت، هیچ وقت به دست لوپین نمی‌افتد که  به دنبال گرفتن انتقام سیریوس بلک است. پایان کاملا خوب و خوش داستان، در تضاد کامل با روند تاریک این کتاب‌ها از اول تا آخر است.

احتمال زیادی دارد که رولینگ بخواهد ماجرای این جادوگرهای دوست‌داشتنی را ادامه بدهد. البته با تقریب خوبی باید بگوییم که همه نکات مبهم داستان در مقدسات مرگ روشن می‌شوند و سؤالی برایتان به وجود نمی‌آید، جز اینکه سرنوشت هری و دوستانش در آینده چه می‌شود؟ در فصل موخره داستان-که یک سفر بسیار کوتاه به آینده است-هیچ صحبتی از سرنوشت شخصیت‌ها نمی‌شود. آیا هری به آرزوی خود یعنی کارآگاه شدن رسید؟

مدیر‌هاگوارتز چه کسی است؟ مالفوی‌ها چه شدند؟

با پایان کتاب هفتم، هنوز یکی دو سر نخ هستند که پتانسیل زیادی برای تبدیل شدن به موضوع سری بعد دارند. باید ببینیم آیا واقعا رولینگ به همین راحتی دست از معدن طلایی که ایجاد کرده برمی‌دارد یا باز هم 2سال دیگر باید در انتظار کتاب جدیدی از جادوگرهای مدرسه‌‌ ها گوارتز باشیم؟

کار و زندگی ندارند اینها؟!

خیابان ولی‌عصر، طوری خلوت و بی‌صدا بود که به محض دیدن چند ماشین با سرنشین در کنار هم، می‌توانستی بفهمی که آدرس همین‌جاست. اما این تازه اول ماجرا بود. باید می‌رفتی داخل کوچه، چند تا خانه اول را رد می‌کردی، پیچ کوچه را می‌پیچیدی و بعد چیز غریبی را می‌دیدی که برای اولین و آخرین‌بار اتفاق افتاده بود؛ صف خرید شبانه هری‌پاتر در تهران.

2 سال پیش، نسخه انگلیسی هری‌پاتر 6، برای اولین‌بار در ایران توزیع و فروخته شد. آن سال، تعداد نسخه‌های فروش‌رفته، کلا 100 نسخه بود و تازه، انتشار کتاب در ساعت 8 صبح، هیچ صفی را باعث نشده بود. این شد که این‌بار هم یکی از 2 ناشر توزیع‌کننده نسخه انگلیسی هری‌پاتر – نشر چشمه – ترجیح داد به جای انتشار شبانه و همزمان با بقیه نقاط دنیا، همان صبح شنبه – 30 تیر – را به توزیع آخرین هری‌پاتر اختصاص بدهد.

«اما من ترجیح دادم ریسک کنم و نصفه‌شب بیایم.» این را حمید طلاکوب – رئیس انتشارات بیان سلیس – می‌گوید. ساعت دو و نیم بامداد است و برخلاف پیش‌بینی خود طلاکوب، صف خریداران هری‌پاتر تا 3 خانه آن‌طرف‌تر هم رفته.

صف خرید شبانه هری‌پاتر در تهران، البته هیچ سروصدا و جشن و سروری – نظیر آنچه در کشورهای دیگر اتفاق می‌افتد – ندارد. جز ما، خبرنگار «شرق» و دوربین شبکه الجزیره، هیچ خبرنگاری در محل نیست و جز چراغ‌های کتابفروشی بیان سلیس، هیچ چراغی جشن کوچک هری‌پاتربازهای تهرانی را روشن نکرده‌.

با این حال، همه هیجان‌زده بودند؛ هم ناشر که انتظار این استقبال چشمگیر را نداشت و هم خوانندگانی که می‌توانستند خودشان را در هیجان جهانی هری‌پاتر شریک کنند.

ساعت توزیع کتاب، 2:31 دقیقه بامداد در نظر گرفته شده است. البته  اختلاف ساعت ما و لندن، 3 ساعت و نیم است؛ اما آنها ساعتشان را جلو کشیده‌اند و ما نه.

کتاب‌ها 2 روز قبل به تهران رسیده‌اند و طلاکوب می‌گوید که اجازه نداده است حتی بسته‌بندی کارتن‌ها باز شود. کتابی که در تهران توزیع می‌شود، چاپ ناشر لندنی – بلومز بری – است. طرح روی جلد آن، طرح نسخه کودکان- همینی که در بالا می‌بینید- است و بر حسب انتخاب بین جلد معمولی یا جلد سخت، قیمت کتاب از 34 تا 35 هزار تومان فرق می‌کند.

اولین کسی که کتاب هری‌پاتر 7 را در ایران می‌خرد، پسربچه‌ای 12 ساله است که عینکی شبیه به هری‌پاتر به چشم دارد. آیلا مبین، البته نفر اول صف نیست اما بقیه به او اجازه می‌دهند تا اولین خرید را داشته باشد، درست ساعت 2:31 دقیقه.

آیلا بلافاصله بعد از خرید، سراغ صفحه آخر کتاب می‌رود و صدای بقیه بلند می‌شود که «بلند نخون، بلند نخون». خیلی‌های دیگر هم بعد از خرید، اول، صفحه آخر را می‌خوانند و بعد با دوربین موبایل عکس یادگاری می‌اندازند. اما همه حواسشان هست که چیزی به بقیه نگویند و لذت خواندن را از بین نبرند.

این وسط، یکی هم که ادعا می‌کند نسخه لو رفته اینترنتی کتاب را کامل خوانده، مدام سربه‌سر بقیه می‌گذارد و اهالی صف را به افشای کتاب تهدید می‌کند. کنار صف، یک زوج جوان خودشان را با دوزبازی مشغول کرده‌اند تا چیزی از این حرف‌ها نشنوند.

راننده آژانسی هم که یکی از خریداران را آورده است، یک نفس غر می‌زند که «آخر توی این کتاب مگر چی هست؟! نگاه کن، کار و زندگی ندارند اینها!...».

تا ساعت 3:15 بامداد، صف خریدارها دیگر تمام شده است. طلاکوب تعداد کتاب‌های فروش رفته را 260 جلد اعلام می‌کند و جلوی تابلوی بزرگی که از جلد هری‌پاتر 7 آماده شده، می‌ایستد تا عکس بیندازد. هنوز طرفدارهای هری‌پاتر پراکنده نشده‌اند و دارند راجع به این حرف می‌زنند که کدامشان مرخصی دارد و کی مرخصی ندارد و چطور و کجا جمع‌خوانی کنند. راننده آژانس هنوز دارد غر می‌زند که «حالا مگه توی این کتاب چی هست؟!».

هوشنگ مرادی کرمانی: بگذار زمان بگذرد
من کتاب‌های هری‌پاتر را نخوانده‌ام. دور و بر ما در هر ساعت و دقیقه‌ای، آن‌قدر چیزهای واقعی و عجیب و غریب اتفاق می‌افتد که دیگر به جادو و جنبل فکر نمی‌کنم.

ولی در هر صورت، خواندن این کتاب‌ها و استقبال از آنها یک موج است. باید زمان بگذرد تا معلوم شود این داستان‌ها ماندگار می‌شوند یا نه. هنوز معلوم نیست این کتاب‌ها در زمان طولانی بتوانند خودشان را نشان بدهند.

شاید این جو فعلی در اثر فضای تبلیغاتی‌ای باشد که برای این کتاب به‌وجود آورده‌اند. به‌هرحال، اثر ادبی مثل قالی کرمان می‌ماند؛ باید پا بخورد تا جای خود را پیدا کند. به‌هرحال من روی منفی و مثبت‌بودن اثر پافشاری نمی‌کنم. درهرصورت این جو در دنیا به راه افتاده و نمی‌شود منفی‌گرایی کرد چون مردم هر دوره‌ای برای خودشان یک سلیقه‌ای دارند.

مصطفی رحماندوست: چرا ما نمی‌توانیم؟
من به هرحال از اینکه یک صف برای کتاب کشیده می‌شود خوشحالم – حال هر کتابی که می‌خواهد باشد – ولی از اینکه خودمان نمی‌توانیم یک همچین کتاب‌هایی داشته باشیم که همه  دنیا به خواندن آن مشتاق باشند، ‌متاسفم.

من فکر می‌کنم اسطوره‌های ما ظرفیت این را دارند که جهانی بشوند ولی زبان ما محدودیت جغرافیایی دارد و دقیقا برخلاف زبان انگلیسی، قابلیت پخش‌شدن در کل دنیا را ندارد و از طرف دیگر این مشکل من و همکاران من است که نمی‌توانیم چنین اثرهایی از روی اسطوره‌هایمان خلق کنیم که جهانی بشوند.

من خواندن این کتاب را اصلا منفی ارزیابی نمی‌کنم. به‌هرحال کتاب سرگرم‌کننده‌ای است اما آن‌را آن‌قدر مثبت نمی‌دانم که چنین استقبالی از آن بشود. به نظر من تبلیغاتی که روی آن شده است، بیشتر از خود کتاب، برای به‌وجودآمدن جاذبه‌هایش کارایی داشته است.

ابوالفضل زرویی نصرآباد: لذت می‌برم
عالم هری‌پاتر عالم تخیل است. ما در دوره‌ای زندگی می‌کنیم که مجالی برای تخیل جوانان ندارد چون حوادث غیرمترقبه و فیلم‌ها و چیزهای اعجاب‌انگیزی که دور و بر آنهاست، راه تخیل را می‌بندد. ما در دنیایی هستیم که هیچ‌چیز غیرممکن نیست.

به‌خاطر همین نمی‌توانیم زیاد تخیل کنیم. چند سال پیش هالیوود اعلام کرده بود ما به فیلم‌هایی جایزه می‌دهیم که امکان ساخت نداشته باشند. آنها با ساخت فیلم‌هایی مثل «ارباب حلقه‌ها» ثابت کرده‌اند که ساخت فیلم‌های تخیلی برایشان خیلی عادی شده.

چیزهایی که قبلا نمی‌شد حتی تصورشان را کرد الان برایمان خنده‌دار شده است. به همین دلیل مجال تخیل گرفته شده و کتابی مثل هری‌پاتر به خواننده این امکان را می‌دهد که تصور کند الان هم چیزهایی هست که می‌تواند از تخیل ما فراتر برود.

این کتاب‌ها می‌توانند به خواننده این امکان را بدهند که بفهمد اتفاقات دیگری هم در دنیای فراواقع می‌تواند رخ دهد که انسان خودش می‌تواند آنها را بسازد. حسن کتاب‌هایی مثل هری‌پاتر در این است که می‌توانند ذهن بشر امروز را – که شدیدا درگیر مسائل منطقی است – آزاد کنند و باعث شوند که او این‌قدر جدی نباشد و بتواند به دنیا بهتر نگاه کند و این خیلی خوب است. الان تمام ذهن‌ها دودوتا چهارتایی شده و دیگر اعتقادی به معجزه بین مردم وجود ندارد.

به علاوه چون خود فضا آمیخته با ناکامی نیست و پایان غم‌انگیزی ندارد، انسان را فراتر از نیروی ماورای طبیعی قرار می‌دهد. هری بر جن‌ها پیروز می‌شود و جن‌ها از او فرمان می‌برند. از جهت دیگر داستان در مسیری حرکت می‌کند که می‌تواند ذهن کودک و نوجوان را از ترس دور کند، دقیقا مثل فیلم «کمپانی هیولاها».

اینها به بچه‌ها یاد می‌دهند که توانایی غول‌ها و جن‌ها و هیولاها محدود است و انسان می‌تواند بر آنها پیروز شود. در حالت کلی اگر خیال‌پردازی در مسیر سالم قرار بگیرد، بعد منفی ندارد. در دنیایی که سرشار از ناکامی و ناامیدی است، تصور اینکه انسان بتواند با متافیزیک زندگی‌اش را تغییر بدهد لذت‌بخش است.

دلیل علاقه مردم به افسانه هم دقیقا همین است. افسانه به ما امید می‌دهد؛ حتی اگر اتفاق‌هایی که برای قهرمان افسانه می‌افتد، هیچ‌وقت برای ما نیفتد. اما اینکه اتفاقات خوب شامل حال قهرمانان می‌شوند، خوشحال‌کننده است. جهت‌گیری قصه‌های  هری‌پاتر در جهت تخیل منفی نیست. این داستان به بعضی نوجوانان اجازه می‌دهد نوجوان بار بیایند و خیلی زود وارد محیط تلخ بزرگسالی نشوند. به‌علاوه بزرگسال‌ها را هم حداقل ساعتی به بچگی‌شان برمی‌گرداند.

 5هزار نسخه در دقیقه

 مراسم رونمایی «هری پاتر و مقدسات مرگ»، ساعت 1 دقیقه بامداد 30 جولای 2007، با روخوانی جی. کی رولینگ از فصل اول کتابش در موزه تاریخ ملی لندن شروع شد.
 کتاب در 93 کشور جهان به صورت همزمان منتشر شد. در اکثر کشورها مراسم فروش با جشن های ویژه و جادویی همراه بود.

 همان‌طور که پیش بینی می شد، فروش هری پاتر7، رکورد فروش کتاب در تاریخ را شکست و در ‌٢٤ ساعت اول، فقط در 2 کشور، ١١میلیون جلد فروخت. در آمریکا انتشارات اسکالستیک، ‌٣/٨ میلیون جلد از «مقدسات مرگ» را در عرض ‌٢٤ساعت فروخت که ‌٤/١میلیون جلد بیشتر از داستان ششم هری پاتر بود. در انگلستان هم انتشارات بلومزبری اعلام کرد ‌٧/٢میلیون جلد از هری‌ پاتر7 را در همان 24ساعت اول فروخته. رکورد قبلی فروش کتاب، 9میلیون نسخه در 24ساعت اول برای «هری پاتر و شاهزاده دورگه» بود.

 متوسط سرعت فروش هری پاتر در آمریکا، ‌٣٠٠هزار جلد در ساعت - یعنی 5هزار جلد در دقیقه - بود. لیزا هولتون - رئیس انتشاراتی اسکلاستیک - گفته است: «استقبالی که از کتاب هفتم هری‌ پاتر شد، فقط با اولین سفر بیتل‌ها به آمریکا قابل مقایسه است».

 انتشارات اسکلاستیک با انتشار 12میلیون نسخه از کتاب، رکورد تعداد نسخه های چاپ اول یک کتاب را شکست.

 هری پاتر 7 رکورد پیش خرید کتاب را هم با 2/2 میلیون سفارش در سایت اینترنتی آمازون شکست. تقاضای پیش خرید کتاب هفتم، 17 درصد بیشتر از جلد 6 بود.

 فروش نسخه انگلیسی هری پاتر 7 در آلمان، ‌٤٠٠هزار نسخه در روز اول بود.

 در پاکستان در فروشگاه محل توزیع نسخه انگلیسی هری پاتر7، بمب منفجر شد که باعث کشته یا زخمی شدن 22 نفر شد.

 سهم ایران از فروش چاپ اول «هری پاتر و مقدسات مرگ»، 1000 نسخه بود.

 30 درصد خریداران در آمریکا، بلافاصله بعد از خرید سراغ صفحه آخر کتاب رفتند.
 یک انتشاراتی در فرانسه دست به   ابتکار زد و واژه‌نامه‌ انگلیسی - فرانسوی ویژه‌ای برای طرفداران هری پاتر منتشر کرد. این واژه نامه که به خاطر صبر نکردن فرانسوی‌ها برای ترجمه کتاب، طراحی شده بود، 3600 واژه‌ دارد. رولینگ در 6 کتاب قبلی، فقط از 3600 لغت استفاده کرده .

 به خاطر اشتباه شرکت پست نیویورک، کتاب‌های 1200 نفر از کسانی که کتاب را پیش خرید کرده بودند، یک روز زودتر از انتشار جهانی آن به دستشان رسید.

  یکی از فروشگاه‌های آمریکایی، یک نسخه از کتاب را 24ساعت قبل از پخش جهانی، به قیمت 250دلار فروخت. قیمت کتاب در آمریکا 18دلار بود.

  6 کتاب قبلی هری پاتر، در مجموع 325 میلیون نسخه فروش داشته‌اند و به 62 زبان دنیا ترجمه شده‌اند.

  همزمان با انتشار جلد هفتم، نسخه‌ای از نخستین چاپ‌ جلد اول هری پاتر، در یک حراجی به قیمت 17هزار دلار فروخته شد. این در حالی است که قیمت واقعی «هری پاتر و سنگ جادو» 26 دلار بوده است. جالب است بدانید که تیراژ اولین چاپ این کتاب در سال 1997،
500 نسخه بوده.

مسابقه خلاصه‌های 100 کلمه‌ای

پیش از انتشار قسمت هفتم و آخر از مجموعه کتاب‌های هری پاتر، سایت اینترنتی شبکه بی‌بی‌سی برای طرفداران هری مسابقه‌ای برگزار کرد. شرکت کنندگان در این مسابقه، می‌بایست خلاصه 6 کتاب گذشته را در کمتر از100 کلمه تعریف می‌کردند. طبیعی است که برای برنده شدن در این مسابقه، خلاقیت حرف اول را می‌زد. به هرحال جمع کردن بیش از 4هزار صفحه کتاب در یک پاراگراف کار آسانی نیست.

اینجا کار 5 نفر اول مسابقه را می‌بینید:

هانا، سوئد:
پروفسور دامبلدور جایی وسط‌های جلد ششم گفت: « ضمنا هری، یک پیشگویی هست که می‌گوید تو به تنهایی می‌توانی لرد ولدمورت را شکست بدهی. به همین دلیل هم او مرتب سعی می‌کند تو را بکشد.

تو باید هر 7 قسمت روح او را نابود کنی و یک کتاب دیگر بیشتر برای این کار فرصت نداری. از من توقع هیچ کمکی نداشته باش. من به شکل دراماتیکی طی 2 فصل کشته می‌شوم. غیر از این امتحان‌هایی هست که باید تویشان قبول شوی و کلی اتفاق هیجان‌انگیز که درگیرشان می‌شوی. حالا بگو دوست داشتی به مدرسه مشنگ‌ها می‌رفتی؟».

کیت، انگلستان:
گزارش روان‌پزشک: هری نوجوانی است که فکر می‌کند جادوگر است. او تعریف می‌کند که وقتی یک ساله بوده، شرورترین جادوگر دوران را شکست داده. او معتقد است این جادوگر پدر و مادرش را کشته است. خاله‌اش به من اطلاع داده است که آنها در تصادف رانندگی کشته شده‌اند. هری گزارش می‌دهد که اگرچه قبلا فکر می‌کرده یک مشنگ است اما در کلاس‌های یک مدرسه جادوگری شرکت ‌کرده است. دوستانش در مدرسه بارها کمکش کرده‌اند تا از کشته شدن به دست جادوگر شرور نجات پیدا کند. او معتقد است، هم پدرخوانده‌اش - که متهم به قتل والدینش است - و هم مدیر مدرسه‌اش اخیرا به دست جادوگر شرور کشته شده‌اند.

گیلیان ایورسون، هنگ‌کنگ:
 هری و دار و دسته‌اش حال می‌کنن آق ولد و گنگش رو که پایه شدن دنیا را بترکونن، بپیچونن.  آق ولد چند تا از بر و بچ دسته هری رو تا به حال دودر کرده (خانواده‌اش، پدرخوانده‌اش و دامبلدور). پس وقت انتقامه. هری و رفقا باید یه تریپ بگردن گنج آق ولد رو پیدا کنن و بپکونن. فقط این جوریه که می‌تونن خود یارو رو استاد کنن.  هرمیون و رون می‌خوان با هم دوست بشن ولی مرام می‌ذارن و با هری می‌مونن که کلا کار با حالیه. اما هری قضیه‌ رو به کفش‌اش هم حساب نمی‌کنه چون می‌دونه که عشقولانه‌ها باعث بدبختی‌اش می‌شه.

پولین راسولووا، روسیه:
 نام: هری پاتر/ تحصیلات: 6 سال در هاگوارتز/ وضعیت تاهل: مجرد ولی تا به حال با 2 نفر از هم‌مدرسه‌ای‌هایش صمیمی شده/ نشانه: زخم جادویی روی پیشانی/ دستاوردهایش: سنگ جادو را در دست‌هایش گرفته اما آرزوی نامیرا شدن نکرده، یک تالار اسرار را کشف کرده، مار غول‌آسایی را کشته و یکی از جان‌پیچ‌ها( بخشی از روح کثیف ولدمورت) را نابود کرده، همدم یک گرگ‌نما شده، جام 3 جادوگر را برده، سرپرستی یک گروه نوجوان را بر عهده داشته که هدفشان شکستن مداوم قوانین مدرسه بوده و سه بار با ولدمورت روبه رو شده و زنده مانده. / سرگرمی: بازیکن فوق‌العاده کوییدیچ (در پست جست‌وجوگر)/ هدف زندگی: پیدا و نابود کردن ولدمورت و تمام جان‌پیچ‌هایش./ 

ماری، فرانسه:
  بچه فقیر می‌فهمد جادوگر است و تاتی تاتی می‌رود به مدرسه جادوگری تا ستاره و بچه معروف شود. جادوگر بدجنس که یک بار سعی کرده بود او را بکشد، نیمه جان برمی‌گردد و دوباره سعی می‌کند او را بکشد اما به خاطر شانس و همکاری غول‌ها و دوستان هر بار شکست می‌خورد.  حملات دوباره جادوگر بدجنس و ماجراجویی‌های چند نوجوان، لحظات هیجان‌انگیزی خلق می‌کند اما جامعه جادوگری سرش را در برف فرو می‌کند تا وقتی که جنگ بین خیر و شر به سیاستمدارها می‌رسد و اوضاع‌ شیر تو شیر می‌شود.  میراث شوم شر، عشق را به چالش می‌کشد و وحشت بر همه جا چیره می‌شود.

چرا هری پاتر می‌خوانیم

هری پاتر در بهترین زمان ممکن از راه رسید؛  زمانی که عقلانی‌گری به اوج خود رسیده بود و مردم بیش از هر وقت دیگری زندگی‌ خود را چون دایره‌ای بسته و سرشار از اتفاق‌های تکراری می‌دیدند.

این جریان البته تازگی نداشت و آغازش به مدت‌ها قبل‌ از اینها برمی‌گشت. کسی که برای اولین بار بی‌روح شدن و یکنواختی بیش از حد زندگی توجهش را جلب کرده بود (در واقع باید بگوییم دادش را درآورده بود)، ماکس وبر جامعه‌شناس مشهور آلمانی بود.

وبر در اوایل قرن بیستم به این نکته اشاره می‌کرد که دنیای قرن بیستم، دنیایی است که در آن علم و عقلانیت و محاسبه‌گری حرف اول و آخر را می‌زند و همین عرصه را بر عناصر ماورایی حسابی تنگ کرده. وبر برای توصیف این اوضاع از تعبیر«افسون‌زدایی» یا «سحرزدایی» استفاده می‌کرد و می‌گفت در دنیای جدید، آدم‌ها برای درک دنیای اطرافشان بیش از هر چیزی به علم رجوع می‌کنند و نیروهای اسرارآمیز

(از جادو و جنبل گرفته تا آیین‌ها و ادیان) دیگر برایشان آن کارایی سابق را ندارد: دیگر چیزی به‌شان نمی‌گوید و چیزی را برایشان توضیح نمی‌دهد.علم به همه قبولاند که هیچ عنصر ماورایی‌ای در کار نیست و جهان یکباره خالی از شور و حال  شد. همه چیز زیر سایه سنگین علم قابل محاسبه و قابل مهار انگاشته شد و مردم خزیدند توی لاک زندگی روزمره بی‌روح و ملال‌آورشان.

فرد دیگری که در این میان به نحوی همین قضیه به صورت یکی از دلمشغولی‌هایش درآمده بود،

آلفرد هیچکاک کارگردان کبیر بود. او کاملا از بشر قطع امید نکرده بود و فکر می‌کرد می‌شود هنوز این شور و حال را دوباره با رسانه‌ای چون سینما برانگیخت. او در یکی از کنفرانس‌های مطبوعاتی‌اش در اواخر دهه40 می‌گوید:
«هدف من آن است که به عامه مردم شوک‌های مفید بدهم. تمدن غربی چنان محافظت‌کننده شده که ما دیگر نمی‌توانیم رعشه‌های خود را به طور غریزی حاصل کنیم. تنها راه برطرف‌کردن کرختی این است که با استفاده از وسایل مصنوعی شوک ایجاد کنیم. به نظر من بهترین شیوه حصول این امر سینماست.»

هری پاتر در چنین اوضاعی ظهور پیدا می‌کند و به این شکل اعجاب‌برانگیز محبوب می‌شود. هری پاتر (و قبل‌تر از آن ارباب حلقه‌ها) در دنیای امروز که علم جادو و جنبل و شور و حال را به هر ضرب و زور در کنج قفسه‌ها و پستو‌ها محبوس کرده، برای آدم‌ها دعوتی است دوباره به باور کردن دنیا(ها)ی ماورای این دنیا. گوشزدی به بشر امروز که کمی آن طرف‌تر از دنیای محدود و بسته اطرافش را ببیند و به عوالم بزرگ‌تری ایمان بیاورد.

وقتی پزشک‌ها از بیمارشان قطع امید می‌کنند، می‌روند سراغ شوک الکتریکی و آخرین امید و شانسشان را برای احیای بیمار امتحان می‌کنند. بشر امروز چنین وضعیتی دارد و نویسندگانی چون سی.اس.لوئیس جی.آر.آر تالکین  و جی.کی رولینگ حکم همان پزشک‌ها را دارند که با فانتزی‌های غریبشان آخرین شوک‌ها را بر پیکر بشریت وارد می کنند، باشد که رعشه‌ای به جانش بیفتد و از کرختی به درآید.

 شخصیت‌های اصلی چه می‌شوند؟

دامبلدور: پس از مرگ دامبلدور در پایان کتاب 6، تازه جادوگرها شروع کرده‌اند درباره گذشته مدیر سابق‌ ها‌گوارتز تحقیق کنند. ریتا اسکیتر-خبرنگار معروف جادوگرها-کتابی درباره «زندگی و دروغ‌های دامبلدور» منتشر کرده که در آن ابعادی از زندگی دامبلدور فاش شده که پیش از آن کسی از آنها اطلاع نداشت؛ چیزهایی نظیر سر و کار داشتن او با جادوی سیاه در زمان جوانی و زندانی کردن خواهرش در خانه تا هنگام مرگ. با اینکه دامبلدور در مقدسات مرگ حضور ندارد اما به عنوان یکی از اصلی‌ترین شخصیت‌های داستان، بسیاری از اتفاق‌ها به نوعی به او مربوط می‌شوند. در پایان داستان‌های هری پاتر، مانند آخر داستان‌های پوارو، همیشه دامبلدور باید همه چیز را کاملا توضیح بدهد، به همین دلیل در مقدسات مرگ هم انتظار چنین چیزی را داشته باشید.

ولدمورت: کسانی که از شخصیت‌های منفی خوش‌شان می‌آید، احتمالا با خواندن مقدسات مرگ حسابی ناامید می‌شوند. برخلاف داستان‌هایی که در6کتاب قبلی از لرد سیاه شنیده‌اید، او هیچ‌گونه ظرافت و زیرکی از خود نشان نمی‌دهد و تا پایان داستان، تصویر ولدمورت در ذهنتان همانند یک آدم قلدر بی‌اعصاب شکل می‌گیرد که تنها کار بدی که می‌تواند بکند آدم کشتن است. در طول داستان، ولدمورت با همه قدرتش به عنوان برترین جادوگر سیاه، حتی یک پیروزی کوچک هم به دست نمی‌آورد و همه تا آخرین لحظه داستان سر او کلاه می‌گذارند؛ حتی مامان دراکو مالفوی.

اسنیپ: شاهزاده دورگه معروفی که قسمت زیادی از کتاب ششم را به خود اختصاص داده بود، در مقدسات مرگ فقط در 2فصل ظاهر می‌شود. هر حدسی که راجع به رابطه او با دامبلدور زده بودید درست است و رولینگ یک فصل کامل را به تعریف داستان زندگی‌اش اختصاص داده. اصلا انتظار نداشته باشید که اسنیپ در داستان باشد. خیلی‌ها هم به خاطر این قضیه توی ذوق‌شان می‌خورد. اسنیپ مرموزترین شخصیت کتاب‌های هری پاتر است و طرفدارهای او از طرفداران خود هری هم بیشتر هستند اما متاسفانه بیشتر از آنچه در کتاب ششم آمده، به او پرداخته نمی‌شود. اگر رولینگ بیشتر به اسنیپ اهمیت می‌داد شاید مقدسات مرگ خیلی هیجان‌انگیزتر می‌شد.

هری پاتر: در این داستان، هری از همان اول قهرمان ماجراست. برخلاف کتاب‌های دیگر که باید سیر تبدیل شدن هری از یک دانش‌آموز معمولی به یک قهرمان را در طول داستان می‌دیدیم، این بار هری از همان اول تنها قهرمان کتاب است. هری به سن بلوغ رسیده و تصمیم‌ها و رفتارش هم تغییر کرده‌اند. درمقدسات مرگ، هری به وضوح باهوش‌تر است و در نبرد نهایی برابر ولدمورت - بدون اینکه مانند قبل، دامبلدور به او همه چیز را توضیح بدهد - با زیرکی راه شکست ولدمورت را می یابد.

دیگران: یکی از مشکلاتی که در پایان چنین داستان‌هایی گریبان نویسنده را می‌گیرد، تعدد شخصیت‌هاست. در طول 7 قسمت هری پاتر، با شخصیت‌های بسیار زیادی آشنا می‌شویم که هر کدام خصوصیت خود را دارند. در پایان داستان، رولینگ هم بین این همه شخصیت گم می‌شود و در نهایت هیچ‌کدام نمی‌توانند مانند چیزی که از آنها انتظار داشتید، باشند.

بارزترین مثال در جبهه خوب‌ها - بدون شک - لوپین است. محبوب‌ترین استاد درس دفاع در برابر جادوی سیاه - که محبوب خیلی از خواننده‌ها هم هست - شما را ناامید می‌کند. در جبهه بدها هم باید به بلاتریکس اشاره کرد؛  بلاتریکس اصلا در حد تعریف‌هایی که از او شده ظاهر نمی‌شود و حتی استحقاق یک مبارزه خوب را هم ندارد.

 در فصل پایانی که نبرد در هاگوارتز است، حتی رون، هرمیون یا هاگرید هم در بین شخصیت‌ها گم می‌شوند و تقریبا هیچ نامی از آنها برده نمی‌شود. رولینگ تنها به نام بردن فهرست‌وار از همه شخصیت‌های خوب و بدی که تا به حال می‌شناختیم، بسنده کرده است.

حالا که رسید به 7 تا

چوبدستی باستانی :چوبدستی‌ها در مقدسات مرگ نقش بسیار پررنگی دارند و خصوصیات آنها در انتخاب ارباب و تسلسل رسیدن چوبدستی از مغلوب به غالب، کلیدی‌ترین نکته ماجراست. چوبدستی باستانی که یکی از 3 شیء مقدس مرگ است، قوی‌ترین چوبدستی در دنیای جادوگرهاست و تنها زمانی به تصاحب یک جادوگر درمی‌‌آید که او صاحب قبلی‌اش را شکست بدهد.

در پایان داستان، چوبدستی باستانی به هری می‌رسد اما او تصمیم می‌گیرد که از چوبدستی قدیمی‌خودش استفاده کند و به این ترتیب اگر هری با مرگ طبیعی از دنیا برود، زنجیره شکسته می‌شود و چوبدستی باستانی دیگر صاحبی نخواهد داشت. اما آیا چنین شیئی را می‌توان به راحتی کنار گذاشت؟ دست پیدا کردن به چوبدستی باستانی در نتیجة کشتن هری پاتر، می‌تواند یک داستان احتمالی باشد.

نوزادی در کینگزکراس: فصل 35 داستان در کینگزکراس یک نقطه مبهم دارد؛ یک نوزاد که به طور مشکوکی در زیر یکی از نیمکت‌ها برای نفس کشیدن تقلا می‌کند و بارها اشاره می‌شود که هیچ کمکی از دست هری برای نجات او برنمی‌آید. اما این نوزاد چه نقشی در داستان دارد؟ آیا این نوزاد همان بخشی از روح ولدمورت است که در زمان نوزادی هری پاتر و در هنگام کشتن او به هری منتقل شده؟ اما سؤال مهم‌تر اینجاست که آیا این نوزاد هم مانند هری، برای سوار‌شدن به قطار یا بازگشت حق انتخاب داشته؟ اگر این‌طور باشد باید حتما منتظر ادامه داستان باشیم.

دامبلدور و گریندلوالد: شاید چندان دور از ذهن نباشد که تصور کنیم رولینگ اگر، هم بخواهد در معدن طلایش تخته نشود و هم طبق قولی که داده، درباره هری پاتر داستان ننویسد، به سراغ شخصیت‌های دیگر داستان برود؛ و در این صورت چه کسی بهتر از دامبلدور؟

در مقدسات  بالاخره با گوشه‌ای از زندگی دامبلدور و اتفاقاتی که بر او گذشته آشنا می‌شویم و می‌فهمیم نوجوانی و جوانی بسیار پرماجرایی داشته. رابطه صمیمی‌ او با بی‌رحم‌ترین جادوگر آن روزگار یعنی گریندلوالد می‌تواند سوژه بسیار خوبی برای یک کتاب کامل باشد.

مقدسات مرگ: با اینکه کل کتاب هفتم درباره این 3شیء افسانه‌ای است، اما باز هم در پایان، 3 شیء مقدس در کنار هم جمع نمی‌شوند و نمی‌فهمیم کسی که بتواند هر3 را در کنار هم جمع کند، چه قدرتی کسب می‌کند. در طول تاریخ، پیدا کردن این اشیا‌ی مقدس‌ دغدغه بسیاری از جادوگرها بوده و دلیلی نمی‌شود که از حالا به بعد نباشد.

علی به‌پژوه- سیدجواد رسولی- طه رسولی- احسان رضایی- سیداحسان بیکایی- نسیم مرعشی

به نقل از:

http://www.hamshahrionline.ir/news.aspx?id=28788


سینما و تلویزیون > سینمای‌جهان  - همشهری آنلاین:
افتتاحیه آخرین فیلم هری پاتر در بریتانیا، مکزیک و اسلواکی ‌٧ جولای آغاز شد و از ‌١٢ جولای (‌٢١ تیر) در کویت در معرض تماشای مخاطبان قرار خواهد گرفت و اکران آن از ‌١٣ و ‌١٤ جولای در اکثر کشورهای جهان آغاز می‌شود.

به گزارش ایسنا به نقل از هالیوود ریپورتر، پنجشنبه قبل نیز هزاران نفر از علاقمندان و هواداران پروپا قرص هری پاتر از همه جای دنیا برای شرکت در افتتاحیه آخرین فیلم هری پاتر به میدان "ترافالگار" لندن آمدند.

در این مراسم بازیگران فیلم و نویسنده کتاب های هری پاتر جوان رولینگ حضور داشتند.

این فیلم پایان یک مجموعه بسیار موفق است که به زودی در سینماهای اروپا اکران خواهد شد.

سری فیلم‌های پرفروش هری پاتر محصول کمپانی برادران وارنر هستند که پس از ‌‌١٠ سال جذب مخاطب و درآمدزایی با اکران جهانی قسمت دوم "هری پاتر و هدیه‌های مرگ" پایان یافت تا پرونده این شخصیت پرطرفدار سینما برای همیشه بسته شود.

قسمت اول این فیلم کمتر از یک ماه پس از اکران ‌‌٦١١ میلیون دلار در خارج از آمریکا فروش جهانی داشت و پرفروش‌ترین فیلم کمپانی برادران وارنر در سال ‌‌٢٠١٠ نام گرفت.

کمپانی برادران وارنر به لطف قسمت اول از "هری پاتر و هدیه‌های مرگ" توانست برای سومین سال متوالی موفق‌ترین استودیو فیلم‌سازی هالیوود نام بگیرد و با مجموع فروش ‌‌٨٨/١ میلیارد دلار، بیش از ‌‌١٨ درصد از کل بازار فیلم سینمای آمریکا را در اختیار داشته باشد.

فیلم‌های هری پاتر براساس داستان کتاب‌هایی با همین نام ساخته شده‌اند. امتیاز ساخت فیلم چهار کتاب اول را "جی.کی. رولینگ" در سال ‌‌١٩٩٩ به کمپانی برادران وارنر با قراردادی بالغ بر یک میلیون یورو فروخت.

اولین قسمت از این مجموعه در سال ‌‌٢٠٠١ با نام "هری پاتر و سنگ جادو" با بودجه ‌‌١٢٥ میلیون دلاری به کارگردانی کریس کولومبوس ساخته شد.

این فیلم به فروش ‌‌٩٧٥ میلیون دلاری دست یافت و هفتمین فیلم پرفروش تاریخ سینما نام گرفت و نامزد سه جایزه اسکار شد.

قسمت دوم این فیلم نوامبر ‌‌٢٠٠٢ با عنوان "هری پاتر و تالار اسرار" به کارگردانی کریس کلومبوس با بودجه ‌‌١٠٠ میلیون دلاری به سینمای جهان آمد و فروشی بالغ بر ‌‌٨٧٨ میلیون دلار به‌دست‌ آورد و در جوایز بافتا جایزه بهترین فیلم کودک را کسب کرد.

سومین قسمت این فیلم در ژوئن ‌‌٢٠٠٤ با بودجه ‌‌١٣٠ میلیون دلاری با نام "هری پاتر و زندانی آزکابان" اکران شد و فروش جهانی ‌‌٧٩٥ میلیون دلار را به ثبت رساند.

این فیلم به کارگردانی آلفونسو کوارون نامزد دو جایزه اسکار بود و در جوایز بافتا فیلم منتخب تماشاگران نام گرفت.

"هری پاتر و جام آتش" چهارمین قسمت از این سری فیلم‌های پرطرفدار بود که به کارگردانی مایک نویل در نوامبر ‌‌٢٠٠٥ با بودجه ‌‌١٥٠ میلیون دلاری ساخته شد و فروش ‌‌٨٩٥ میلیون دلار را ‌به دست آورد.

این فیلم نامزد جایزه اسکار بهترین کارگردان هنری بود.

پنجمین قسمت از این فیلم با نام "هری پاتر و محفل ققنوس" در جولای ‌‌٢٠٠٧ با بودجه ‌‌١٥٠ میلیون دلار به کارگردانی دیوید یتس به روی پرده سینماهای جهان رفت و توانست فروش جهانی ‌‌٩٣٨ میلیون دلار را کسب کند. این فیلم در جوایز فیلم اروپا بهترین فیلم از نگاه تماشاگران شد.

آخرین قسمت از این فیلم جولای ‌‌٢٠٠٩ به کارگردانی دیوید یتس با نام "هری پاتر و هدیه‌های مرگ" با بودجه کلان ‌‌٢٥٠ میلیون دلار ساخته شد و فروش ‌‌٩٣٣ میلیون دلار را به‌همراه داشت.

این فیلم نامزد جایزه اسکار بهترین فیلم‌برداری شد.

سری فیلم‌های هری پاتر با مجموع فروش جهانی ‌‌٥ میلیارد و ‌‌٤١٧ میلیون دلار پرفروش‌ترین فیلم‌ چندگانه تاریخ سینمای جهان است که بالاتر از "جیمز باند" و "جنگ ستارگان" شش‌قسمتی قرار دارد؛ هرچند برای ساخت قسمت‌های قبلی هری پاتر بودجه چشم‌گیر یک میلیارد و ‌‌٢٨٠ میلیون دلار هزینه شده است.

کمپانی"برادران وارنر" سال گذشته پیشنهاد ساخت سری انیمشن داستان‌های هری ‌پاتر را به استیون اسپیلبرگ، کارگردان صاحب‌نام سینمای هالیوود، ارائه کرده است.

به نقل از:

http://www.hamshahrionline.ir/news-139861.aspx

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/07ساعت   توسط رضا  | 

"محمدرضا لطفي" استاد و نوازنده تار و سه تار در گفت‌وگويي كه نشريه آسمان آن را منتشر كرده، اظهار داشت: مطالبي را كه شجريان در بيرون مرزها و داخل مرزهاي كشورمان مطرح‌ كرده، ‌با مطالبي كه من گفته‌ام و مي‌گويم كاملاً متفاوت است.

شجريان از سال 57 و بعد از انقلاب تا امروز بالاترين حجم توليد و بيشترين و موفق‌ترين كنسرت‌ها را داشته است. اگر شجريان قبل از انقلاب يك دهم موسيقي توليد كرده بود، بعد از انقلاب صد در صد توليد داشته است. شخص آقاي شجريان اگرچه مانند بسياري از موسيقي‌دان‌ها دچار مشكلاتي بوده ولي هيچ‌وقت برنامه‌هايش قطع نشده، آثارش منتشر شده، كنسرت‌هايش برگزار شده و هميشه مجوز گرفته است.

وي در ادامه اظهار داشت: اولين كنسرت‌هاي اين مملكت را در شهرستان‌ها شخص شجريان برگزار كرده است. خود آقاي خاتمي در زمان وزارت‌شان در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي در كنسرت اصفهان شجريان حضور داشتند. امروز من شخصاً نمي‌فهمم شجريان به عنوان يك موزيسين موفق كه اين همه كنسرت داده و كار توليد كرده و آثارش در راديو و تلويزيون پخش شده و بيش از 300 كنسرت خارج از كشور داشته، چرا اكنون اعتراض مي‌كند؟‌ من اين را نمي‌فهمم. يك وقت شما را براي ساليان دراز محروم كرده‌اند و با كلي بدبختي يك كنسرت برگزار مي‌كنيد و هزارگونه مشكل داريد و اعتراض مي‌كنيد؛ اگر چنين شخصي بخواهد بر روي اين مسائل صحبت كند قابل فهم است.

اين نوازنده تار در ادامه گفت: ضمن اينكه من اصلا دوست ندارم هنرمندان‌مان تريبون خودشان را از داخل به خارج از كشور ببرند. به همين دليل شخص من هرگز با بي‌بي‌سي مصاحبه نكرده‌ام. با صداي آمريكا در طول 25 سال فعاليتم در خارج از كشور به طور مشروط مصاحبه كرده‌ام.

لطفي گفت: بي‌بي‌سي، صداي آمريكا، راديو بين‌المللي فرانسه و يا ساير رسانه‌هاي آن‌طرفي در 10 سال اخير مواضع اپوزيسيون به ايران دارند و گاهي اوقات نيز كار را به براندازي حكومت نيز مي‌كشانند. اين را ما امروز به طور رسمي مي‌دانيم و آخرين صحبت‌هاي وزير امور خارجه انگلستان همه مويد اين رويكرد آن‌ها است. طبيعي است وقتي امروز رسانه‌هاي آن‌طرفي اين امكان را به يك هنرمند مي‌دهند تا بيايد در بي‌بي‌سي صحبت كند، حتماً بايد در درجه اول اپوزيسيون يا نيمچه اپوزيسيون باشد.

وي ادامه داد: من حق دارم دوست نداشته باشم به عنوان يك هنرمند در صداي آمريكا و بي بي‌سي انگلستان كه به عنوان دو ارگان دولتي مشغول فعاليت هستند، حرف بزنم. من حتي اگر هزار مشكل در ايران داشته باشم ترجيح نمي‌دهم هرگز در تريبون‌هايي كه قصد اصلاح و كمك به مردم ايران را ندارند هم‌صدا شوم. اين سليقه شخصي من است. ولي كساني كه اين كار را مي‌كنند اگر چه به آن‌ها انتقاد دارم اما كار آن‌ها را ممنوع نمي‌دانم. آن‌ها زندگي و مسئوليت خودشان را دارند. ولي بايد مسئوليت را فردي نبينند.

اين نوازنده سه تار اظهار داشت: شجريان اگر اين مسئوليت را فردي ببيند، مشكل به وجود مي‌آيد. اين مسئوليت و مشكل، يك مشكل اجتماعي عمومي است و حرف‌ها و گفته‌ها براي نگراني از وضعيت موسيقي كشور است. اما آن‌چه از گفته‌هاي شجريان در راديو استراليا، بي‌بي‌سي و صداي امريكا دنبال كره‌ام، تنها در ده‌درصد از صحبت‌هايشان به مشكلات موسيقي اشاره داشته است.

لطفي گفت: من مي‌گويم يك موسيقي‌دان اول مي‌بايست دردش خود موسيقي باشد. در اين مصاحبه اخير مصاحبه كنند از ايشان مي‌پرسد "الآن كه آلبوم مرغ خوشخوان شما مجوز رسمي گرفته و كنسرت هاتان نيز در ايران اعلام شده مشكلي ندارد، برخورد شما چگونه است؟" شجريان از كنار اين مسأله رد مي شود و جواب قانع كننده‌اي نمي‌دهد.

وي ادامه داد: به نظر من وقتي پهلوان شديد، مسئوليت شما مسئوليت يك گروه نيست؛ بلكه مسئوليت همه ملت را برعهده داريد. در واقع سخن شما مي‌بايست بازتاب سخن همه ملت ايران باشد. من خودم اين مشكلات را بعد از انقلاب داشته‌ام و بدون اينكه حتي خبر داشته باشم از اسمم كلي سوءاستفاده شده است. به نظرم چنين حركت‌هايي بيشتر سياسي محسوب مي‌شود تا فرهنگي هنري، و اين نظر شخصي من است.

لطفي گفت: اما در مورد شجريان اين مسأله كاملاً متفاوت است. شجريان هيچ وقت به‌دنبال ايجاد يك جريان فرهنگي هنري مستقل با شركت همكاران خودش نرفته است. يك شركت اقتصادي به نام "دل‌آواز" درست كرده و كار خودش را مانند يك شركت توليد كننده انجام مي‌دهد و درآمدزايي خوبي هم از گذشته تا به امروز داشته و دارد.

به نقل از:

http://www.tabnak.ir/fa/news/205463/انتقاد-محمد-رضا-لطفی-از-محمد-رضاشجریان


برای ما محمد رضا شجریان با عنوان برازنده ی خسرو آواز ایران خیلی فراتر آنچه که استاد لطفی فرموده اند هستند. هرگز و هرگز نمی توان به این راحتی چشم بر روی کار های هنری گروهی ایشان بست. کارگاه آواز استاد شجریان نمونه ای بی نظیر و واقعا فروتنانه برای انتقال هنر به نسل بعد است.کدام یک از هنرمندان موسیقی حاضر به چنین کاری شده اند و یا حتی مشابه آن را انجام داده اند؟

اگر بخواهم خدمات ایشان به موسیقی سنتی را به صورت خیلی تیتروار و به ظن خود بشمارم:

تلاش بی وقفه در توسعه ی ساز های موسیقی سنتی ایران و ابداع سازهای جدید پس از سال ها تحقیق همه جانبه.

جهت گیری به سمت موسیقی سنتی چند صدایی و همراهی با ارکستر در کنسرت ها

میدان دادن به جوان ها و همکاری جدی با آنها در جهت تازه کردن فضای موسیقی سنتی

 

چگونه می گویند کنسرت های استاد محمد رضا شجریان به راحتی قابل اجراست و مجوز خواهند گرفت حال آنکه همواره شاهد سنگ اندازی های مسئولان نا لایق موسیقی در جهت خراب کردن چهره ی محبوب ایشان در نزد مردم بوده ایم. در حالی که حتی برای برگزاری کنسرت های همایون شجریان هم مانع ایجاد می کنند و خون به دل دوستداران موسیقی می کنند چگونه از فضای آزاد برای کنسرت های استاد شجریان سخن می رانند؟

در ضمن اهالی موسیقی بهتر می دانند که عارف قزوینی هم هنرمندی بود که با حفظ عقایدش در گوشه ی زندان هنرمند مردمی باقی ماند و هنرمند ملی بودن الزامی برای گوشه نشینی عقیدتی و سیاسی نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/01ساعت   توسط رضا  | 

شعر ناقص

هر چه ز من دور شوی تشنه ی دیدار شوم

هر چه تو خاموش شوی، گوش شنیدار شوم

چاره ی بیمار تویی، نسخه ی عطار تویی

درد تو بسیار مرا، تا به تو تیمار شوم

عاشق و غم خوار شوم، مست و دل افگار شوم

زار شوم، خوار شوم، تا به تو هشیار شوم

تار شوم، غار شوم، ظلمت شبوار شوم

پرتوی رخسار تو کو؟ ماه ده و چار شوم!

+ نوشته شده در  جمعه 1390/08/06ساعت   توسط رضا  | 

پیانو

پیانو یکی از سازهای صفحه کلیددار و مشهورترین آنها است. صدای پیانو در اثر برخورد چکش هایی با سیم های آن تولید می شود. این چکش ها در اثر فشرده شدن کلیدها یا کلاویه های به حرکت در می آیند.سیم های پیانو به صحفه ای موسوم به "صفحه ی صدا" متصل شده اند که نقش تقویت کننده صدای آنها را دارند.

چکش های یانو به واسطه مجموعه ای از اهرم های ظریف به کلیدهای پیانو متصل می شوند. به مجموعه ی این اهرم ها و چکش ها عملگر یا Action پیانو گفته می شود. وظیفه این مجموعه افزایش شتاب چکش ها در برخورد به سیم ها و کنترل عکس العمل بازگشتی آنها پس از برخورد به سیم است.معمولا سر چکش ها توسط لایه ای از نمد یا الیاف مشابه طبیعی یا مصنوعی پوشانده می شود تا کیفیت صدای پیانو را بهبود ببخشد. کیفیت صدای ظیانو متاثر از عوامل دیگری نظیر کیفیت صفحه صدا و غیره نیز می باشد.

پیانو به عنوان مادر سازها و کامل ترین ساز نیز شناخته می شود؛ علت نسبت دادن این لقب ها به این ساز آن است که پیانو قادر است محدوده ی بسیار گسترده ای از اصوات را تولید کند در حالی که سایر سازهای اصیل موسیقی تنها بخشی از این محدوده صدا را تولید می کنند. پیانو در شکل فعلی اش بیش از هفت اکتاو دارد وقادر به تولید فرکانس هایی از حدود 20 تا 5000 هرتز می باشد در حالی که در مقام مقایسه ساز ویولن تنها قادر به تولید کمتر از چهار اکتاو است و بهترین خواننده ها تنها قادر به خواندن کمتر از سه اکتاو صدا هستند.

تاریخچه

پیانو را آقای بارتولومئو کریستوفوری در سال 1709 میلادی در شهر پادووای ایتالیا اختراع کرد.قبل از اختراع پیانو از سازی قدیمی تر به نام "هارپسیکیورد" (Harpsichoord) استفاده می شد. تفاوت عمده و مهمی که پیانو با سازهای مشابه قبل از خودش داشت آن بود که در سازهای مشابه قبلی، شدت صدای حاصل از فشرده شدن یک کلاویه، مستقل از شدت ضربه وارد شده بر کلید پیانو، مقداری ثابت بود اما در پیانو نوازنده قادر بود با ملایم ضربه زدن به کلیدها صدایی نرم تر یا با ضربات محکم تر صدایی درشت تر تولید کند؛ همین ویژگی باعث شد به سرعت پیانو مورد توجه آهنگسازان قرن هجدهم میلادی قرار بگیرد.

نام گذاری

نام گامل ساز پیانو،پیانو فورته (Pianoforte) است که از دو قسمت پیانو به معنی ملایم و فورته به معنی قوی تشکیل شده است و به خوبی  منعکس کننده توانایی این ساز در تولید صداهای ملایم و قوی می باشد. پیانوهای اولیه ابعاد بزرگو شکلِ خاصی داشتند. آنچه در اصطلاح به آن پیانوی بزرگ گفته می شود(و در ایران با نام نادرست پیانویرویال شناخته می شود) غالبا بیش از دو متر طول دارد و دارای در بزرگی است که برای هرچه بهتر شدن صدای پیانو، معمولا در هنگام نواختن ساز این در را توسط پایه کوچکی در وضعیت نیمه باز ثابت می کنند. انواع دیگر پیانو با نام های پیانوی ایستاده یا دیواری (Upright یا Stand) پیانوی چهارگوش (Square) و غیره، ابعاد کوچک تری دارند و برای مصارف خانگی یا اماکن عمومی طراحی شده اند.

 

انواع پیانو

پیانو دیواری (Vertical – Upright)

پیانو اسپینت

پیانو کنسول

پیانوی بزرگ

البته پیانوهای بسیار زیادی در گذشته رایج بوده اند؛ به عنوان مثال پیانوهای گنجه ای، صرافی، میزی، میز منشی، دو طبقه و انواع دیگر ولی امروزه دیگر آنها رواج ندارند و از پیانوهای پیشرفته استفاده می شود.

 نوشته ی نرگس کشیری

به نقل از:

بازارنامه ی روزنامه ی دنیای اقتصاد

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/08/04ساعت   توسط رضا  | 

قصه ی زاهد

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد...

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت‌ای شیخ خدا می‌داند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که...
افتان و خیزان راه می‌رفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی. گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده‌ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده‌ای؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می‌کرد. گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.

گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده‌ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

بدیهی ست این حکایت احکام دین را نفی نمی کند.

با تشکر از دکتر سبزه پرور

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/08/04ساعت   توسط رضا  | 

دیالوگ زیبای فیلمنامه

در سریال خط قرمز اگر اشتباه نکنم در قسمت آخر شخصیت اصلی فیلم یعنی رامین یه نامه برای دوستش امیر نوشت که آخر اون نامه به صورت زیر تموم می شد:

دوست داشتم مثل تو باشم...اما نیستم!

این جمله فوق العاده از نظرم زیبا و کامل میومد و هنوز هم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/08/01ساعت   توسط رضا  | 

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین

 

عاشق شدن

To fall in love

 

... To laugh until it hurts your stomach

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

To find mails by the thousands when you return from a vacation

بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

 

To go for a vacation to some pretty place

برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

 

To listen to your favorite song in the radio

به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

 

To go to bed and to listen while it rains outside

به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

 

To leave the Shower and find that the towel is warm

از حموم که اومدی بیرون ببینی حوله ات گرمه

 

To clear your last exam

آخرین امتحانت رو پاس کنی

 

To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to

کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه

 

To find money in a pant that you haven't used since last year

توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی

 

To laugh at yourself looking at mirror, making faces

برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی

 

Calls at midnight that last for hours

تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه

 

To laugh without a reason

بدون دلیل بخندی

 

To accidentally hear somebody say something good about you

بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه

 

To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours

از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی

 

To hear a song that makes you remember a special person

آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما میاره

 

To be part of a team

عضو یک تیم باشی

 

To watch the sunset from the hill top

از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

 

To make new friends

دوستای جدید پیدا کنی

 

To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person

وقتی اونو میبینی دلت هری بریزه پایین

 

To pass time with your best friends

لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

 

To see people that you like, feeling happy

کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

 

See an old friend again and to feel that the things have not changed

یه دوست قدیمی رو دوباره ببینی و ببینی که فرقی نکرده

 

To take an evening walk along the beach

عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

 

To have somebody tell you that he/she loves you

یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره

 

remembering stupid things done with stupid friends. To laugh, laugh, and ... laugh

یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ... باز هم بخندی

 

These are the best moments of life

اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند

 

Let us learn to cherish them

قدرشون رو بدونیم

 

"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"

زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد"

 

وقتی زندگی 100 دلیل برای گریه كردن به تو نشون میده

تو 1000 دلیل برای خندیدن به اون نشون بده ...

 

"چارلی‌ چاپلین"

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/07/26ساعت   توسط رضا  | 

شعری از قیصر ادب ایران - مرحوم قیصر امین پور

جرأت ديوانگي

 

مردن چقدر حوصله مي‏خواهد
بي‏آنكه در سراسر عمرت
يك روز, يك نفس
بي حس مرگ زيسته باشي!
امضاي تازهء من
ديگر
امضاي روزهاي دبستان نيست
اي كاش
آن نام را دوباره
پيدا كنم
اي كاش
آن كوچه را دوباره ببينم
آنجا كه ناگهان
يك روز نام كوچكم از دستم
افتاد
و لابه‏ لاي خاطره‏ها گم شد
آنجا كه
يك كودك غريبه
با چشمهاي كودكي من نشسته است
از دور
لبخند او چقدر شبيه من است!
آه, اي شباهت دور!
اي چشمهاي مغرور!
اين روزها كه جرأت ديوانگي كم است
بگذار باز هم به تو برگردم!
بگذار دست كم
گاهي تو را به خواب ببينم!
بگذار در خيال تو باشم!
بگذار ...
بگذريم!
اين روزها
خيلي براي گريه دلم تنگ است!

قيصر امين پور

به نقل از:

http://www.revayateno.blogfa.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/07/20ساعت   توسط رضا  | 

متن ترانه ی آخرین فرصت قاسم افشار

1.       ترانه : آخرین فرصت
آهنگساز : ؟
ترانه سرا : ؟
خواننده : قاسم افشار

با شروع قصه ها ، زیر این چرخ کبود توی اون تنگ غروب ، یکی بود هیش کی نبود
یکی بود دیده نشد مث خواب یک صدا میون قصه که بود از من و از تو جدا

با شروع قصه ها تو جوونی پیر می شیم به جای فرصتامون ، واسه فردا دیر می شیم
بشنویم قصه ها رو زودتر از گفته شدن واسه دیر شدن بسه ف خودتو به خواب نزن
وقتی که وقتای ما واسه داشتن نباشه رفتن و رفتنمون ، نرسیدن باشه
باید آب بشیم و بعد برسیم به تشنگی آخرین فرصت ما همینه تو زندگی
تو کجایی خود من ، کمکم کن بمونم قصه ی بودنمو تا که هستم بخونم

به نقل از:

 

http://www.tiktakforum.com/thread6518.html

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/07/20ساعت   توسط رضا  | 

معرفی خواننده ی شیرازی - صمد عقاب

صمد بردیده معروف به صمد عقاب از خواننده های قدیمی شیراز است که از چهره های صاحبنام موسیقی شیرازی میباشد. او ترانه های محلی شیرازی بسیاری خوانده است.

صمد عقاب             صمد عقاب

آنطور که گفته میشود بیشتر اجراهای او در رادیو شیراز بوده است.از ترانه های بیادماندنی او میتوان به" گل مریم" و "داینی" اشاره کرد. آرامگاه او در دارالرحمه شیراز می باشد.
دوست عزیزی به نام اسماعیل بردیده اطلاعات خوب و کاملی در مورد زندگینامه صمد عقاب در اختیار سایت گذاشتند که اینگونه میباشد"ایشان در سال 1319 در شیراز متولد شد پدرش شاطر مصطفی از نوحه خوانهای معروف شیراز وسردزک بود .صمد صدای فوق العاده خود را ازپدر به ارث برد ونزد او با ردیفهای موسیقی آشنا شد. به خاطر وسعت صدا خیلی زود در محله خود سرشناس شد وحوالی سال 1340 از طریق رادیو شیراز به همه شیرازیها وایران معرفی شد ایشان بنیان گذار سبک موسیقی خاص محلی شیراز است معروف ترین آهنگهای ایشان راه شیراز کبک مست و زرزرو وده ها آهنگ خاطره انگیز است .در سال 1342 به اتهام مشارکت در قیام مردمی بازداشت وسالها صدای دلنشین او توقیف شد .بعد از انقلاب نیز اجازه پخش آهنگهای او صادر نشد تا بعد از مرگش. شاهکا رکارهای او بعد از انقلاب وبا نام صمد بردیده طی دو کاست به نامهای سرو ناز و کوک مست منتشر شد. صمد در شش آذر 1374 در سانحه رانندگی به درود حیات گفت وجامعه هنری شیراز را دچار نقصان ساخت. او طبعی روان داشت بسیاری از اهنگهای او ساخته وپرداخته خود او بود در نقاشی توانایی های خاص داشت خصوصا در کشیدن ترنج ونقاشیهای ساختمانی بسیار مردم دار ورفیق دوست بود. روز خاکسپاری او به حق یکی از روزهای ممتاز شیراز ومحله شاهچراغ بود. از ایشان چهار پسر باقی مانده که فرزند ارشد او به نام حسام کار پدر را ادامه میدهد.در تدوین موسیقی اصیل شیراز خصوصا آواهای خاص شیرازی مثل بیدگونی مهرعلی ودشتی از پیشگامان بود وهنوز بی بدیل است یادش گرامی باد."

دانلود آهنگهای صمد عقاب : 

۱- ترانه محلی "داینی"     ۲- ترانه محلی شیرازی گل مریم     ۳- سرت بالا کن     ۴- گلابتون     ۵- را ه شیراز

به نقل از:

http://www.avazasil.com/

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/07/18ساعت   توسط رضا  | 

شعری زیبا از جامی

پدری با پسری گفت به قهر

که تو آدم نشوی جان پدر



حیف از آن عمر که ای بی سروپا

در پی تربیتت کردم سر



دل فرزند از این حرف شکست

بی خبر از پدرش کرد سفر



رنج بسیار کشید و پس از آن

زنده گشت به کامش چو شکر



عاقبت شوکت والایی یافت

حاکم شهر شد و صاحب زر



چند روزی بگذشت و پس از آن

امر فرمود به احضار پدر



پدرش آمد از راه دراز

نزد حاکم شد و بشناخت پسر




پسر از غایت خودخواهی و کبر

نظر افگند به سراپای پدر



گفت گفتی که تو آدم نشوی

تو کنون حشمت و جاهم بنگر



پیر خندید و سرش داد تکان

گفت این نکته برون شد از در



«من نگفتم که تو حاکم نشوی

گفتم آدم نشوی جان پدر»

به نقل از:

http://elahin.blogfa.com/post-2.aspx

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/07/04ساعت   توسط رضا  | 

مسابقه طراحی نجومی باشگاه نجوم تهران

باشگاه نجوم تهران با هدف گسترش فرهنگ ثبت داده‌های رصدی، مسابقه طراحی از اجرام نجومی(اسکچ) را با موضوع آزاد برگزار می‌‌کند. در این مسابقه شرکت‌کنندگان می‌توانند هر جرم آسمانی را به دلخواه خود انتخاب، رصد  کرده سپس طرح‌های خود را در فرم‌‌های ارائه شده ثبت نمایند. لازم به ذکر است در تعداد آثار ارائه شده هیچ محدودیتی وجود ندارد.

ملاک انتخاب آثار برتر دقت رصدگر در ثبت جزییات اجرام، متناسب با توان ابزار رصدی به همراه خلاقیت و ابتکار در طراحی است. آقایان بابک امین تفرشی، پوریا ناظمی و احمد کریمی داوران این رقابت خواهند بود.

باشگاه نجوم تهران به بهترین اثر به انتخاب داوران یک دستگاه تلسکوپ دابسونی  10اینچ اهدا خواهدکرد. به آثار دوم و سوم نیز به رسم یادبود هدایایی اهدا خواهد شد. قابل ذکر است تنها آثاری در مسابقه ‌پذیرفته می‌شوند که در نمونه فرم ارائه شده برروی کاغذ A4 ثبت شده باشد.

آثار خود را به آدرس "تهران، صندوق پستی ۱۵۸۷۵-۳۶۵۱ انجمن نجوم ایران" ارسال نمایید. مهلت ارسال آثار تا پایان آبان ماه 1390 می‌باشد.

برای دریافت فرم ثبت رصد اینجا را کلیک کنید.

برای دریافت پوستر مسابقه اینجا را کلیک کنید.

به نقل از:

http://astroc.ir/index.php?option=com_content&view=article&id=181:1390-02-28-08-48-11&catid=913:1389-06-28-19-28-05&Itemid=75

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/22ساعت   توسط رضا  | 

ترجمه شعر عمو سبزی فروش به انگلیسی!!!!

 
ترجمه شعر عمو سبزی فروش به انگلیسی!!!!

uncle vegetable seller
Oh ye
... ... ...uncle vegetable seller
... ... ...OH ye
......Do you have vegetable?
oh ye
I want a lemon
Oh ye
I want you alone
Oh ye
uncle vegetable seller
Oh ye
I want a cherry
Oh ye
Your strawberry
Oh ye
uncle vegetable seller
 
به نقل از:
آقای فرشاد کاظمی
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/06/20ساعت   توسط رضا  | 

غزلی زیبا از حافظ شیرازی

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنین روز غلام است
گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است
در مذهب ما باده حلال است ولیکن
بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است
گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است
چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است
در مجلس ما عطر میامیز که ما را
هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است
از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر
زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است
تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است
همواره مرا کوی خرابات مقام است

از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است
میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز
وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است
با محتسبم عیب مگویید که او نیز
پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است
حافظ منشین بی می و معشوق زمانی
کایام گل و یاسمن و عید صیام است

 

دو بیت اول رو امشب روی فیش فست فود دارتلا دیدم.

عیش بی یار محیا نشود یار کجاست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/06/17ساعت   توسط رضا  | 

جملات زیبایی که در خواندن کتاب هری پاتر و شاهزاده ی دو رگه دیدم:

جملات زیبایی که در خواندن کتاب هری پاتر و شاهزاده ی دو رگه دیدم:

نخست وزیر چنین حالتی را قبلا در چهره ی سیاستمداران دیده بود . این هیچ گاه نشانه ی خبر خوشی نبود – جلد 1 صفحه ی 11

اسنیپ چیزی نگفت.رویش را برگداند که اشک های او را نبیند،گویی دیدن آن منظره اهانت آمیز بود اما نمی توانست وانمود کند که حرف هایش را نمی شنود. جلد 1 صفحه ی 51

چمدان بزرگی درست در وسط اتاق قرار داشت.درِ باز آن گویی چشم انتظار بود.هنوز کما بیش خالی بود و جز... هیچ چیز دیگری درآن نبود – جلد 1 صفحه ی 60 و 61

قصد جسارت ندارم.اما تک تک هجاهای کلامش را طوری ادا می کرد که از جسارتش خبر می داد.

دامبلدور با وقار تمام جمله ی او را به این صورت تمام کرد:

-          اما متاسفانه، جسارت های اتفاقی اغلب به طور نگران کننده ای پیش میان. بهتره که اصلا چیزی نگی آقای عزیز. جلد 1 صفحه ی ؟

... و اسلاگهورن از جا پرید، گویی فراموش کرده بود که او نیز در آن خانه است. صفحه ی 99 جلد 1

... هیچ وقت نخواسته که به مقام و منصبی برسه. ترجیح می ده روی صندلی عقب بمونه. هر چی باشه اون جا جای بیشتری برای ولو شدن هست. - صفحه ی 102 جلد 1

... دامبلدور می گه بخشیدن کسانی که اشتباه کرده ن آسون تر از بخشیدن کسانیه که درست می گفته ن. - صفحه ی ؟ جلد 1

هری برای خروج از آن جا لحظه شماری می کرد اما نمی دانست چه طور می تواند مودبانه این کار را بکند. – صفحه ی 196 جلد 1

خود را در چه وضعیت احمقانه ای گرفتار کرده بود... و حالا دیگر صدای آخرین گام ها به خاموشی می گرایید – صفحه ی 207 جلد 1

رون گفت: زشته آدم کسی رو با دست نشون بده. صفحه ی 229 جلد 1

هرمیون گفت: ولی ما برای مطالعه ی درس ها به اون همه وقت نیاز داریم،رون! صفحه ی 229 جلد 1

قدغنه صفحه ی 229 جلد 1

مک گونگال: - هوم،وقتش رسیده که مادر بزرگت اینو یاد بگیره که به نوه ای که داره افتخار کنه نه نوه ای که فکر می کنه باید داشته باشه... اونم بعد از اتفاقاتی که توی وزارتخونه افتاد. صفحه ی 232 جلد 1

دامبلدور با خونسردی گفت:

-همین کار رو کردم. گفتم همه ی چیز هایی رو می گم که می دونم.از حالا به بعد اساس مستحکم واقعیت رو پشت سر می گذاریم و  با هم سفرمونو از میان باتلاق های تیره ی خاطرات شروع می کنیم و وارد گستره ی بیکران حدس و گمان میشیم.هری، از این جا به بعد ممکنه منم مرتکب اشتباهی به بزرگی اشتباه هامفری بلچر بشم که خیال می کرد که وقت پاتیل پنیره.صفحه ی 262 جلد 1

دامبلدور: - طبیعیه که این فکرو می کنم. ولی همون طوری که قبلا بهت نشون داده م منم مثل بغل دستیم اشتباه می کنم.البته چون من خیلی باهوش تر از اکثر مردم هستم...البته باید منو ببخشی...اشتباه هام هم به همون نسبت عظیم تره. جلد 1 صفحه ی 263

اوگدن به سردی گفت: - این حرف نا مربوطیه.حس احترام هری به اوگدن رو به افزایش گذاشت.صفحه ی 271 جلد 1

آقای گونت که گویی نکته ی پیجیده ای را به اثبات رسانده بود که ماورای همه ی مخالفت های احتمالی بود پیروزمندانه گفت: صفحه ی 276 جلد 1

چنان که هرمیون پیش بینی کرده بود وقت آزاد سال ششم، ساعت های موهبت باری برای استراحت و فراغتی نبود که رون انتظارش را می کشید بلکه زمانی برای انجام تکالیف زیاد و سنگینی بود که برایشان تعیین کرده بودند.آن ها نع تنها طوری درس می خواندند که گویی هر روز امتحان داشتند بلکه خود درس ها نیز سخت تر، و مستلزم تلاشی بیش تر از همیشه بود.صفحه ی 288 جلد 1

دامبلدور: ...تو اولین نفری نیستی که اجازه دادی قدرت جادوییت بهت مسلط بشه،آخرین نفر هم نخواهی بود. صفحه ی 362 جلد 1

دامبلدور به آسمان تاریک آن سوی پنجره اشاره کرد و گفت:

- زمان باز هم داره مارو گول می زنه.اما قبل از ااین که از هم جدا بشیم می خوام توجه تورو به ویژگی های خاصی از صحنه هایی جلب کنم که همین الآن با هم شاهدشون بودیم.برای این که اونا ارتباط زیادی با مطالبی دارند که در جلسات آینده درباره شون بحث می کنیم. صفحه ی 366 جلد1

دامبلدور: ... از خیلی از مرگ خوارهاش ممکنه بشنئوی که اونا مورد اعتمادش هستند و فقط خودشون به اون نزدیکند و حتی فقط خدشون قادر به درکشند.اونا فریب خورده ن.لرد ولدمورت هرگز هیچ دوستی نداشته و من باور نمی کنم که اون تمایلی به داشتن دوست داشته باشه. صفحه ی 367 جلد 1

و آخرین نکته این که – امیدوارم اونقدر خسته نباشی که نتونی به این تکته توجه کنی،هری – تام ریدل خردسال عاشق جمع کردن یادگاری بود. جعبه ی اموال دزدیشو دیدی که توی اتاقش مخفی کرده بود. اونا رو از قربانیان رفتار قلدرمآبانه ش گرفته بود، به عبارتی یادگارهایی از تکه های نا خوشایند و خاص جادو بودند.این تمایل کلاغ وارشو خوب به خاطرت بسپار، چون این بعد ها اهمیت خاصی پیدا می کنه. صفحه ی 367 جلد 1

 

لوپین با لبخند کم رنگی گفت:

-          تو می خوای ازش متنفر باشی، هری. و من دکت می کنم. هر چی باشه جیمز پدرت بوده و سیریوس پدر خونده ت، برای همین اون تعصب قدیمی رو ازشون به ارث بردی. – صفحه ی 19 جلد 2

اسکریم جیور:

-          خب، برای من کاملا روشنه که دامبلدور خیلی خوب تونسته روی تو کار کنه. تو نوکر سر سپرده ی دامبلدوری، پاتر، نه؟

هری گفت:

-          بله، هستم. خوشحالم که این موضوع روشن شد.

هری به وزیر سحر و جادو پشت کرد و با گام های بلند به سمت ساختمان رفت. - صفحه ی 39 جلد 2

هری گفت:

-          من هیچ وقت خودمو توی دردسر نمیندازم. شما که منو می شناسین. دوست دارم در آرامش زندگی کنم. – صفحه ی 41 جلد 2

دامبلدور:

... ما باید بکوشیم که در دریای تشویش هامون غرق نشیم و به مبارزه مون ادامه بدیم، هری. صفحه ی 50 جلد 2

دامبلدور:

-          آه، هری، خیلی وقت ها حتی بین صمیمی ترین دوستان هم پیش میاد که هر دو تصور می کنند اون چیزی که می خوان بگن خیلی مهم تر از چیزیه که دیگری ممکنه ارایه بده! – صفحه ی 54 جلد 2

دامبلدور:

... همون زنی که لگه یادت باشه از نظر تام نمی تونست جادوگر باشه به این دلیل که در برابر مرگ، این ضعف شرم آور انسان، سر تعظیم فرو آورده بود. – صفحه ی 58 جلد 2

هری وقتی دید که او ذره ای ترس به دلش راه نمی دهد نتوانست از تحسین آمیخته به انزجار از او خودداری کند – صفحه ی 60 جلد 2

هرمیون:

... به نظرم گرقتن این اطلاعات کار سختیه،هری، به نظر من تو باید خیلی محتاطانه به سراغ اسلاگهورن بری، جوانب امررو خوب بسنج و یه نقشه داشته باش... – صفحه ی 73 جلد 2

اسلاگهورن:

... خب دیگه، زود باشین، امروز بعد از ظهر کارهای زیادی رو باید انجام بدیم! – صفحه ی 74 جلد 2

بی تردید بهترین کار این بود که پیش از حمله ی مجدد او را با احساس امنیتی دروغین آرام کند. صفحه ی 81 جلد 2

توایکراس:

-          مهم ترین جیزی که در هنگام جسم یابی باید بهش توجه داشته باشین "الف"های سه گانه است! انتخاب مقصد، اراده، آرامش! صفحه ی 86 جلد 2

حتما توضیحی برای ناپدید شدن های دوره ای مالفوی وجود داشت فقط به فکر هری نمی رسید که این توضیح چه می تواند باشد. بهترین راه برای کشف این موضوع تعقیب او بود. – صفحه های 94 و 95 جلد 2

برداشت خودم: برای حل مشکل حتما راه حلی وجود دارد فقط ممکن است در لحظه ی اول به ذهن آدمی نرسد که این راه حل چیست. بهترین راه برای کشف راه حل تعقیب مسئله یا همان پشت کار است!

افکار هری:

شاید دامبلدور مصلحت نمی دید سوءظن هایش را با شانزده شاله ها در میان بگذارد... – صفحه ی 117 جلد 2

با این همه بهترین فرصت برای هری بود تا بفهمد مالفوی سرگرم چه کاری است. لحظه های خاموش، اندک اندک می گذشتند و هری همچنان همان جا ایستاده بود و به نقطه ای خیره نگاه می کرد که مالفوی در آن جا از نظر ناپدید شده بود... - صفحه های 122 و 123 جلد 2

ولدمورت برای اولین بار لبخند زد. در واقع لبخند عصبی و موذیانه ای بود؛ حالت شومی بود که تهدید آمیزتر از خشم به نظر می رسید. او به نرمی گفت:

-          همون جر و بحث همیشگی. ولی در تمام این دنیا من یک چیز هم ندیده م که این اظهار نظر معروف شمارو تایید کنه که عشق قدرتمندتر از انواع جادوهای منه،دامبلدور.

دامبلدور گفت:

-          شاید برای دیدن چنین چیزهایی به جاهای مناسبی سر نکشیدی. - صفحه ی 163 جلد 2

دامبلدور گفت"

-          اوه، اون دقیقا تدریس دفاع در برابر جادوی سیاه رو می خواست. چیزهایی که بعد از اون جلسه ی مختصرمون پیش اومد اینو ثابت کرد. می دونی، از وقتی که من درخواست شغل لرد ولدمورت رو رد کردم دیگه نتونستیم هیچ استادی رو بیش تر از یک سال در این جا نگه داریم. – صفحه های 166 و 167 جلد 2

نوعی شادمانی که چهره ی زیبایش را زیباتر نمی کرد بلکه آن را به نوعی در مرتبه ی پایین تری از انسانیت قرار می داد... صفحه ی 234 جلد 2

دامبلدور:

... ولی این موضوع به همون نسبت که مسائلی رو روشن کرد سوالاتی رو هم به وجود آورد. صفحه ی 236 جلد 2

برداشت خودم: یاد گیری یک مطلب جدید حل بعضی مسائل گذشته رو ساده می کنه ولی ممکنه باعث ایجاد مسایل حتی بیشتر از قبل بشه!

دامبلدور:

... خود ولدمورت مشخص کرد که تو برای اون از همه خطرناک تری و با این کار تورو تبدیل به فردی کرد که براش از همه خطرناک تره! صفحه ی - 248 جلد 2

دامبلدور:

...ولدمورت خدش بدترین دشمتشو به وجود آورد همون کاری که حاکمین ستمگر در هر جای دنیا می کنن! هیچ وقت به این فکر افتادی که حاکمیت ستمگر چه قدر از افرادی که سرکوبشون می کنن وحشت دارن؟ همه شون اینو می دونن که روزی یکی از قربانیان بسیارشون جلوشون می ایسته و مقابله به مثل می کنه! ولدمورت هم با اونا هیچ فرقی نداره! همیشه مراقب بود مبادا کسی بخواد باهاش مبارزه کنه. پیش گویی رو شنید و عجولانه دست به کار شد و درنتیجه نه تنها کسی رو گلچین کرد که به احتمال زیاد نابودش می کنه، اسلحه های منحصر به فرد و مرگباری هم به دستش داد! - صفحه ی 249 جلد 2

دامبلدور:

-          خیلی ضروریه که تو اینو درک کنی! – صفحه ی 249 جلد 2

دامبلدور فریاد زد:

-          معلومه که می خواستی! دیدی، معنی پیش گویی این نیست که تو باید کاری رو انجام بدی! اما پیش گویی باعث شد لردولدمورت تو رو با نشونی حریف خودش معرفی کنه ... به عبارت دیگه، تو آزادی که راهتو انتخاب کنی، کاملا آزادی که به پیش گویی پشت کنی! اما ولدمورت باز هم برای پیش گویی ارزش قایل می شه و به تعقیب تو ادامه می ده... که واقعا این موضوع رو قطعی می کنه که –

هری گفت:

-          که یکی از ما آخر سر اون یکی رو می کشه.بله.

سرانجام هری نکته ای را درک کرد که دامبلدور در این مدت می کوشید به او بگوید. با خود اندیشید که این همان تفاوتی است که میان رفت اجباریبه میدان جنگ و مواجهه با نبرد تا دم مرگ، و رفتن خود خواسته به میدان جنگ با سربلندی وجود دارد. شاید عده ای بگویند در گزینش این دو راه تفاوت ناچیزی وجود دارد اما دامبلدور می دانست که تفاوت میان این دو از زمین تا آسمان است.هری با هجوم غصب آلودی در دل گفت من هم می دانم. – صفحه ی 251 جلد 2

تنها کسی که از بازگشت کتی به مدرسه جندان خوشحال نشد دین توماس بود زیرا دیگر برای پر کردن جای خالی یک بازیکن مهاجم به وجود او نیازی نبود. وقتی هری این را به او گفت کمابیش صبورانه این فاجعه را پذیرفت و فقظ غرغری کرد و شانه هایش را بالا انداخت. – صفحه ی 259 جلد2

برداشت خودم: دین برخورد خیلی خوبی کرد.خوبه که در زندگی گاهی از این نوع برخورد خوب در مواجهه با معضلات مشابه استفاده کنیم.گاهی لازمه!

چرا که بی تردید این یکی از آن مواردی بود که به قول هرمیون "شرایط باید ذره ای تکان می خورد." – صفحه ی 260 جلد 2

هیچ گاه ندیده بود جادوگری کارش را چنین پیش ببرد؛ تنها با نگاه کردن و لمس کردن. از مدت ها پیش این را آموخته بود که سروصدا و دود به راه انداختن نشانه ی بی عرضگی  نه خبرگی. – صفحه ی 310 جلد 2

هری با این که مطمئن بود پیشنهادش احمقانه است این را گفت زیرا بیش تر از آن که بخواهد اقرار کند، مایل بود که هر چه زود تر از آن مکان بیرون بروند. - صفحه ی 314 جلد 2

دامبلدور:

... مرده ترس نداره، هری، همون طور که تاریکی ترس نداره. البته لردولدمورت که در اختفا از هر دو مورد می ترسه با ما مخالفه. یه بار دیگه بی خردیشو به نمایش گذاشته. وقتی با مرگ یا تاریکی مواجه می شیک فقط از ناشناخته هاست که می ترسیم نه چیز دیگه. – صفحه ی 320 جلد2

مالفوی:

-          آره، از اونا الهام گرفتم. فکر مسموم کردن نوشیدنی رو هم از گرنجر گند زاده الهام گرفتم. توی کتابخونه شنیدم که می گفت فیلچ معجون هارو تشخیص نمی ده...

دامبلدور گفت:

-          لطفا اون کلمه ی توهین آمیزرو جلوی من به کار نبر.

مالفوی خنده ی بی رحمانه ای کرد و گفت:

-          موقعی که می خوام بکشمت برات مهمه که بگم "گند زاده"؟

دامبلدور گفت:

-          بله، مهمه. – صفحه ی 350 جلد 2

دامبلدور که انگار در یک مهمانی عصرانه به استقبال آن مرد آمده بود با آرامش گفت:

-          شب به خیر، آمایکیوس. آلکتو رو هم که آوردی ... عالیه....

زن با خشم پوزخند عصبی کوتاهی زد و به تمسخر گفت:

-          فکر کردی دم مرگ شوخی های مسخره ت کمکت می کنه؟

دامبلدور جواب داد:

-          شوخی؟ نه، نه، به این می گن ادب و نزاکت. – صفحه ی 354 جلد 2

در مورد هری:

... و او ساعت به ساعت، گفته ای را که می دانست باید بگوید و انجام کاری را که می دانست درست است به تعویق می انداخت زیرا که به سادگی نمی توانست از بهترین منبع آرامشش چشم پوشی کند. – صفحه ی 407 جلد 2

برداشت خودم: ان چیزی که برای من زیاد پیش میاد و اسمش هست تنبلی.

همین که در پشت سر او بسته شد هرمیون به سمت رون و هری خم شد و با یکی از آن قیافه های هرمیونی گفت:

-          هری، امروز صبح توی کتابخونه یه چیزی پیدا کردم... – صفحه ی 409 جلد 2

برداشت خودم: این یکی از زیبا ترین توصیف های نویسنده ی داستانه. با فرض این که ما هیچ کدوم از فیلم های هری پاتر رو ندیده باشیم، بعد از خواندن حدود شش جلد کتاب نویسنده از تصویری که هر کدام از خواننده ها از چهره ای  که هرمیون موقع گفتن یک چیز مهم به خودش می گیره در ذهنشون ساختند، برای توصیف تکرار این حالت استفاده می کنه!

در مورد هری:

دستش را به جیبش برد تا سردس زنجیر آن جان پیچ تقلبی را لمس کند که اکنون همواره آن را با خود داشت، نه به عنوان یک نظر قربانی، بلکه به عنوان یک یاد آور، که نشان می داد چه بهایی برای آن پرداخت شده و چه مقدار از را باقی مانده است. – صفحه ی 414 جلد 2

درباره ی هری:

از مالفوی برای عشق جنون آمیزش به جادوی سیاه بدش می آمد اما دیگر اندکی ترحم با این بیزاری در آمیخته بود. – صفحه ی 415 جلد 2

در مورد هری:

بی اختیار دستش به دور جان پیچ تقلبی جمع شد اما با وجود همه ی مشکلات، با وحود راه تاریک و پر پیچ و خمی که در برابر خود می دید، با وجود رویارویی نهایی اش با ولدمورت که می دانست روزی فرا خوهد رسید، یک ماه دیگر، یک سال یا ده سال دیگر، با این همه از این دلگرم شده بود که هنوز یک روز آرام طلایی باقی مانده است تا آن را در کنار رون و هرمیون به شادی بگذراند. – صفحه ی 430 جلد 2

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/06/14ساعت   توسط رضا  | 

جملات زیبایی که در خواندن کتاب هری پاتر و محفل ققنوس دیدم:

جملات زیبایی که در خواندن کتاب هری پاتر و محفل ققنوس دیدم:

خانم ویزلی: هری،برای فردا بهترین لباستو اتو کردم.امشب هم موهاتو بشور.در اولین برخورد، ظاهر آراسته ی آدم می تونه معجزه بکنه – صفحه ی 171 جلد 1

آقای ویزلی: به نظر من اگه اونجا منتظر بمونی بهتر از اینه که این جا معطل بشی – صفحه ی 176 جلد 1

...آن ها نمی دانستند عمرشان،مانند عمر بسیار دیگر از افراد داخل آن عکس، به پایان رسیده است. – صفحه ی 251 جلد 1

بعد از آن همه انتظار،بازگشت به هاگوارتز مملو از وقایع غیر منتظره ی بسیاری بوده است درست مانند صداهای ناموزونی که در یک آهنگ آشنا به گوش برسد. – صفحه ی 293 جلد 1

قارچ های جتری سمّی هیچ وقت خال هاشونو عوض نمی کنن – صفحه ی 332 جلد 1

یادتون باشه که این امتحانات برای شما سرنوشت سازه! اگر تا حالا به طور جدّی درباره ی شغل آینده تون فکر نکردین الآن وقتشه  که این کارو بکنین و در این مدت متاسّفانه باید سخت تر از همیشه کار کنیم تا مطمئن بشیم که شما تمام توانتونو به کار می بندین! – صفحه ی 363 جلد 1

شما بدون تلاش، تمرین و مطالعه جدّی نمی تونین امتحان سمج رو بگذرونین.هیچ دلیلی وجود نداره که کسی توی این کلاس نتونه مدرک سمجشو در درس تغییر شکل بگیره مشروط بر این که همه تون دست به کار بشین – صفحه ی 363 جلد 1

امّا به هر چیزی که می توانست تاریکی درونش را اندکی روشن کند دل خوش می کرد – صفحه ی 385 جلد 1

اِ... نه،فکر نکنم بتونم، مرسی، اِ... فردا نمی تونم بیام. یه عالمه تکلیف دارم که باید انجام بدم...

صبح روز یکشنبه... هری و رون نیز می خواستند با او بروند امّا کوه تکالیفشان به ارتفاع خطرناکی رسیده بود در نتیجه آن دو با اکراه در سالن عمومی ماندند و کوشیدند فریادهای شادمانه ای را که از محوطه ی بیرون قلعه به گوش می رسید نشنیده بگیرند – صفحه ی 195 جلد 2

آره، درسته ولی نمی دونم چرا زنده موندم. هیچ کس دیگه ای هم نمی دونه.در نتیجه این چیزی نیست که آدم بهش افتخار کنه. – صفحه ی 215 جلد 2

مقدار حیرت آور تکالیفی که اغلب دانش آموزان سال پنجم را تا ساعات پس از نیمه شب مشغول نگه می داشت... – صفحه ی 350 جلد 2

هری خیلی دیرتر به خواب رفت، بدنش خسته بود امّا ذهنش خیلی دیر به خواب رفت – صفحه ی 380 جلد 2

هری و سایر دانش آموزان سال پنجم و سال هفتم همگی در داخل قلعه محبوس شده بودند و دایم در مسیر کتابخانه در رفت و آمد بودند.

آیا پاسخ تمام این پرسش ها در میان دست هایش بود؟ - صفجه ی 288 جلد 3

البته عدم توانایی تو در درک این که چیزهایی بدتر از مرگ هم وجود داره همیشه بزرگترین نقطه ضعفت بوده... – صفحه ی 329 جلد 3

خانم پامفری گفته بود جای زخم افکار از جای هر زخم دیگری عمیق تر است – صفحه ی 376 جلد 3

در آن لحظه تصمیم گیری درباره ی این که می خواهد در کنار دیگران باشد یا نه برایش دشوار بود.هر وقت در جمع دیگران بود دلش می خواست از آن ها دور شود و هر گاه تنها بود می خواست در کنار دیگران باشد. – صفحه ی 381 جلد 3

شاید علّت تمایلش به تنها ماندن این بود که پس از گفت و گو با دامبلدور حس می کرد از بقیّه جدا شده است.مانعی نامریی او را از سایرین و از بقیه ی دنیا جدا کرده بود. – صفحه ی 389 جلد 3

امّا حیف که هیچ گاه معنای این مسئله را به طور کامل نفهمیده بود. – صفحه ی 389 جلد 3

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/08ساعت   توسط رضا  | 

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر
 
سایت کلاک دات آی آر ساعت تهران و نقاط مختلف جهان